#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_126

حدود یک هفته از اتفاقات آنشب میگذرد و من و آرش هیچ سراغی از هم نگرفته ایم .

بارها اتفاقات اخیر را در ذهنم مرور کرده ام شاید وجود این رابطه ی دست و پا گیر مرا دیوانه کرده من هم همانند هر انسانی یکسری نیاز دارم که هیچ گاه در کنار فرهان نتوانستم آنها را ارضا کنم .

نمیدانم بعد از اینکه آنروز در بیمارستان ترکش کردم حالش چطور است دستم را دراز میکنم و همینطور که به عکس عروسیمان خیره ام شماره اش را میگیرم .

بعد از چند بوق متوالی جواب میدهد .

-الو سروین سلام

نامم را با هیجان میخواند شاید هم در این مدت دلتنگم بوده است به خودم و افکارم پوزخند میزنم .

-سلام حالت چطوره ؟

-از احوال پرسی های شما

-معذرت میخوام با وجود بهتا لزومی نمیدیدم که اونجا باشم

سکوتش طولانی میشود .

-الو فرهان

-بله

-میدونی که فردا روز دادگاهه دیر نکنی ؟

-میتونم یه سوال ازت بپرسم ؟

-آره خب این کمترین کاریه که میتونم برات انجام بدم

-قول بده راستشو بهم بگی

-قول میدم

-تو هیچ وقت منو دوست داشتی ؟

جواب سوالش را نمیدانم همیشه نسبت به او احساس ضد و نقیضی داشته ام .

romangram.com | @romangraam