#سولمیت
#سولمیت_پارت_82

ساعت از نصفه شب گذشته بود. روزهای آخر سال بود. به این که چطور قراره فردا برم دانشگاه فکر می کردم.. رو تختم دراز کشیده بودم و زل زده بودم به صفحه ی خاموش گوشی... انگار برام عادت شده بود اتفاقای گاه و بی گاه این چند وقت... مثل همیشه بی خوابی به سرم زده بود. سعی کردم به حسام فکر کنم. فکر کردن بهش باعث می شد بفهمم اون هم اون لحظه داره به من فکر می کنه...

کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد.

صبح زود بدون اینکه نیاز به کوک کردن آلارم گوشی باشه بیدار شدم... آماده شدم و به سمت اتوبوس واحد دانشگاه رفتم.

سوارش شدم و طبق معمول صندلی برای نشستن نبود. عاطفه و میلاد رو دیدم که رو دو تا صندلی کنار هم نشسته بودند. از میان شلوغی دانشجوها در حالیکه کوله ام رو با دستم به سمت جلو کشیدم تا مبادا تو این جمعیت پاره بشه، به سمتشون رفتم و از میله ی کنار صندلیشون گرفتم.

میلاد بلند شد که صندلیش رو بهم بده.

- نه میلاد بشین. سرپا راحت ترم!

میلاد نیمه ی راه بلند شدن بود که دوباره سرجاش نشست.

با چشمای سبزش بهم زل زده بود و مثل همیشه می تونستم برق چشماش رو با نگاه کردن بهم بفهمم.

- حالت بهتره؟ برنامه ی دیروز رو که لغو کردی فکر کردم شاید دوباره حالت بدتر شده باشه.

- نه خوبم... ببخشید به خاطر ما کنسل شد.

عاطفه لبخندی بهم زد و گفت: نه عزیزم! سلامتی تو از همه چی مهم تره!

میلادبه تائیدش گقت: آره عاطفه درست می گه! حالا دیروز نشد یه موقع دیگه.

تو دلم با خودم گفتم خوب شد یه شب قبل ترش رفتیم و اون جسدها رو پیدا کردیم تا اینکه بخوایم شما رو هم درگیر این اتفاقا بکنیم..

تو این فکرا بودم که اتوبوس خیلی ناگهانی ترمز گرفت. ایستادن اتوبوس همانا و لیز خوردن دستای من از رو میله هم همانا... سرم گیج رفت و افتادم کف اتوبوس... دوباره... دژاوویی که من رو تو خودش غرق کرد..

- نههه! نهههه!

romangram.com | @romangraam