#سولمیت
#سولمیت_پارت_81
چشمای خیسش رو به سمتم گرفت
- فاطی خیلی ترسیده بودم.. خیلی زیاد! ازم می خواستن که هر جنبش و اعتراض دانشجویی که قراره اتفاق بیفته رو از قبل بهشون خبر بدم... کسایی که علیه دانشجوهایی خارجی زبان هستن رو بهشون معرفی کنم..
نگاه تاسف بارم رو بهش انداختم
- تو هم همه ی این کارا رو کردی؟!
نگاهش رو به زمین دوخته بود.
- دیگه چیا می دونی؟ هر چی که هست رو بهم بگو.. من کمکت می کنم.
- همین واقعا چیز دیگه ای نیست. نمی ذاشتن که سر در بیارم از کاراشون.. به جون خودم همه ی این مدت تو عذاب بودم.. نه می دونستم به کی دارم اطلاعات می دم.. نه می دونستم برا چی می خوانش..
نمی دونستم نسبت به ثنا متنفر شده بودم یا نه، از طرفی هم می خواستم کمکش کنم.. میان دودلی هام گفتم: پس... اگه حرف دیگه ای نیست من می خوام برم.
بی اعتنا بهش بلند شدم. در حالی که سرش رو پایین انداخته بود با دو دستش، بند کیفم رو گرفت
- اگه میدونستم همچین ترور وحشتناکی رو می خوان انجام بدن هیچ وقت باهاشون همکاری نمی کردم.
بند کیفم رو از میان دستاش کشیدم: فعلا حرفی ندارم باهات بزنم.. بذار یکم فکرام رو جمع و جورکنم ..
بدون این که بذارم جوابی بده رفتم. رفتنی که قرار بود با پشیمونی و حسرت همراه باشه..
.
.
romangram.com | @romangraam