#سولمیت
#سولمیت_پارت_128
بهت زده بهم نگاه می کرد.
ادامه دادم: اصلا دیدن این دژاووها از کی شروع شده؟ از بچگیمون.. این پرونده هم چند سال قبل دیدن اولین دژاوومون شروع شده!
خنده ی دیوانه واری سر داد که در جا خشکم زد. میان خندیدنش گفت: یعنی میگی به خاطر اینکه پدر من خلافکاره از ایران رفته و پدر تو هم از همون موقع دنبال بابای من بوده.. و اینطوری شده که ما سولمیت هم شدیم؟! درسته؟!
نگاه دلسوزانمو تحویلش دادم که از جاش بلند شد و گفت: خیلی خوب اگه می خوای اینطوری فکر کنی اشکالی نداره. ولی نگو که من از بچگیم و تمام این سالها عاشق کسی بودم که به اشتباه فکر می کردم به خاطر ارتباط روحی مون سولمیتم شده و ... درحالیکه به خاطر درگیری پدرامون بوده..
بلند شدم و بلافاصله جواب دادم: حسام اینطوری نباش! من فقط چیزی که حدس زدم رو گفتم! چرا اینطوری عکس العمل نشون میدی؟
حسام با چشمای پر از اشکش که همزمان در حال آتیش گرفتن هم بود گفت: بذار فکرامو جمع و جور کنم. الان بیشتر از این نمی تونم این جا باشم و به داستانی که برام تعریف کردی و منطق پشتش فکر کنم..
اشکاش رو با پشت دستش پاک کرد و گفت: قبل اینکه بیام این جا پیش تو به خاطر این که بابا خونه رو به فروش گذاشته و برام بلیط گرفته تا باهاش برم جلو روش ایستادم. به خاطرش سیلی خوردم و اومدم پیش تو پیش کسی که مایه ی آرامشم می دونمش! ولی بیشتر از سیلی پدرم حرفای تو هست که آزارم می ده..
قلبم در حال ایستادن بود و نمی دونستم چی کار کنم که این اوضاع رو درست کنم. دستم رو به سمت صورتش بردم. می تونستم حس کنم کدوم سمت صورتش سیلی خورده
دستم رو پس زد و از کنارم رد شد و رفت. سر جام ایستاده بودم و دستم به همون شکل روی هوا مونده بود. خیره به مسیری که رفت بودم که کم کم توی سیاهی شب ناپدید شد.
به خودم و حدسیات مزخرفم لعنت فرستادم. هر چی که بود قطعا زمان مناسبی برای بیانش نبود..
وقتی که هیچ اثری ازش روی پشت بوم های شهر پدیدار نبود به خودم اومدم و زانوهام شل شد و روی زانوهام نشستم. کتش رو که روی شونه هام انداخته بود بغل گرفتم.. هم از خودم بیزار شدم و هم از پدرش..
تازه می تونستم بفهمم چرا این همه از تنهایی بیزاره.. چون که همیشه آدمای دوروبرش تنهاش گذاشتن.. چه با کاراشون.. و چه با حرفای نابجا
...
به سمت تختم روانه شدم و دست بردم که شماره ی حسام رو بگیرم. مردد بین زنگ زدن و نزدن دل به دریا زدم و شمارش رو گرفتم. بعید می دونستم برداره ولی در عین ناباوری صداش رو شنیدم..
- الو حسام جان؟
romangram.com | @romangraam