#سولمیت
#سولمیت_پارت_127
سرش رو با ناامیدی تکون داد
-نمی دونم هدفش از این کار چیه. بدون اینکه بهم بگه خونه رو گذاشته برای فروش.
نفسش رو با حرص بیرون داد و ادامه داد: نمی دونم براش حکم چی دارم ولی هر چی که هست از سر مهر پدری نیست که می خواد منو با خودش ببره.
شونه هاش رو بالا انداخت و پوزخندی زد: اصلا پدر چیه؟ مهر پدری چیه... من که همه ی این سالها تنها بودم خانواده برام هیچ معنایی نداره.. حتی الان هم برام حق انتخاب نمی ذاره با بیست و سه سال سنم باید برام تصمیم بگیره.. شایدم به پول خونه نیاز داره که بعید می دونم. تا جایی که می دونم لی لی یکی از ثروتمندترین های کویت هست..
با شنیدن اسم کشور کویت انگار چراغی که موقع صحبت با پدرم تو ذهنم روشن شده بود دوباره روشن بشه..
- کویت؟ پدر و زن بابات تو کویت اقامت دارن؟
- آره. چطور؟
مردمک چشمام رو داخل کاسه ی چشمم چرخوندم تا افکارم رو متمرکز کنم. پلک هام رو به هم فشردم و گفتم: کویت حسام..بابای منم داخل نیروی دریایی تو آبهای مرزی مرتبط با کویت فعالیت می کنه.. جزو سفیرهای اون کشوره به نوعیی..
- خوب؟
- می دونم همش حدسیات بیهوده اس... ولی باید برات توضیح بدم ماجرا رو.
به سمت لبه ی پشت بوم رفتیم و نشستیم و پاهامون رو آویزونش کردیم. حسام رو بهم منتظر بود که من لب به سخن باز کنم
- راستش پدرم درباره ی حوادث اخیر دانشگاه می دونست. درباره ی رئیس دانشگاهمون.. اینکه جزو یه باند جاسوسیه که از هجده سال پیش فعالیت دارن و مدام به داخل دستگاه های کشور جاسوس نفوذ میدن. دلیل اومدن ناگهانیش به ایران هم اینه که شخص توی راس هرم این باند اومده ایران و ...
حرفم رو قطع کرد و گفت: یعنی فکر می کنی پدر من همین شخصیه که میگی؟ امکان نداره!
- می دونم حسام این فقط حدسیات منه! ولی به این فکر کن چرا ما باید هردومون درگیر جریانات ترور و بعدش هم دیدن سه تا جسد دانشجو که به دست همین آدما کشته شدن بشیم؟ چرا باید ما اینا رو ببینیم و نه کسای دیگه؟
romangram.com | @romangraam