#سولمیت
#سولمیت_پارت_113


- امشب آسمون خیلی صافه. میشه قشنگ ستاره ها رو توش دید!

حسام حرفم رو با گفتن آره تائید کرد و به آرومی سرش رو روی شونه ام گذاشت. از این حرکت ناگهانیش جا خورده بودم. دست به سینه بود و چشماش رو بسته بود: یکمی شونه ات رو برای خواب بهم قرض بده..

کمی تو جام جابجا شدم که هیچکدوممون تو موقعیت اذیت کننده ای نباشیم.

- حسام!

حسام که انگار خوابش برده بود جوابی نداد.

گردنم رو آروم چرخوندم و نگاهش کردم.. پلکای بلند مشکیش زیر موهای پرپشتش که پیشونیش رو کامل پوشونده بود به خواب رفته بودند. صورت سفید و لبهای مردونه ای که پشتش هیچ اثری از رشته موی سبیل نبود! با خودم گفتم چطوریه که صورتش بی موتر از منه!

سرش رو روی شونه ام جابجا کرد: وقتی اینطوری بهم زل زدی چطوری می تونم بخوابم!

سریع چشم ازش برداشتم..

- از این به بعد هر موقع چیزی اذیتت می کرد می تونی بهم بگی و من رو به خاطرش مقصر بدونی! من از اینکه حتی بی منطق و بدون دلیل مقصرم بدونی ناراحت نمی شم اگه شده همه ی غصه هاتو بغل می گیرم تا وقتی که آروم بشی.

میتونستم دونه های اشکی که روی گونه اش اومده رو حس کنم بدون اینکه بخوام به صورتش نگاه بندازم.

حسام صدای آرومش لرزید: پدرم برام دعوت نامه فرستاده. قراره تعطیلات عید رو برم اونجا

شمار نفسام بالا رفت.

- قراره بری؟

- اوهوم..


romangram.com | @romangraam