#سقوط_یک_فرشته__پارت_215

"اقای کارلایل اخر به چه دلیل میتوانستم ثابت کنم که این شخس قاتل است چطور ممکن بود در ان حالت کسی حرف مرا باور کند و اهمیتی بگفته هایم بدهد؟از کجا معلوم است که پای خودم در تله نمی افتاد و همین شخس برعلیه من شهادت نمیداد خیال کردم بهتر است او اسمم حقیقی او را کشف کنم با به طرف در رفتم در زدم مستفدی امد واز او پرسیدم ایا منزل کاپیتان تورن اینجاست ؟جواب داد خیر اینجا منزل لرد وسئلی میباشد کسی را با اسم لورن نمیشناسم فکر کردم شایداسم اصلی تورن همین است گفتم اقای لرد جوانی است زیبا روی و زن زیبایی هم دارد اینطور نیست؟خندیده و گفت نمیدانم مقصود شما از جوان پیست ارباب من هفتاد ساله وزنش شصت ساله است این حرف بکلی امید مرا ناامید کرد با وجود این پرسیدم شخص پسری هم دارد جواب داد خیر او اصلا اولاد ندارد از او پرسیدم یک جوان اقامنش با یک زن زیبا چند دقیقه قبل وارد این خانه شدند اسم ان اقا چیست جوا داد ارباب من بیمار است امروز از صبح عده زیادی پیر و جوان با خانم های خود بدیدن او امده اند من چه میدانم کدام یک را میگویید خلاصه هر چه با او صحبت کردم چیزی دستگیرم نشد و ناامید برگشتم"

"سرگذشت تو همین بود؟"

"حالا اول داستان است اجازه بدهید بقیه را عرض کنم از ان به بعد کاملا مراقب بودم شاید او را بار دیگر ببینم اتفاقا یک هفته بعد مجددا با او روبرو شدم ولی شب بود و این شخص از تئاتر بر میگشت چون او را دیدم رفته در جلو راهه او ایستادم وقتی مرا دید بکلی دست و پای خود را گم کرد ولی بروی خود نیاورده بمن گفت عموتو از من چه میخواهی این دفعه دوم است که تو جلوی راه مرا گرفته ای جواب دادم هیچ میخواهم اسم شما را بدانم عجالتا همینقدر برای من کافی است شنیدن این حرف فوق العاده عصبانی شد شروع به فحاشی کرده و گفت اگر اینبار در جلو راه من پیدا شوی تو را بدست پلیس میسپارم و بدان که من ترا میشناسم و اگر به پاسبان بگویم که قاتل هستی امانت نمیدهد اگر جان خودت را دوست داری تا پای داری از اینجا بگریز این بگفت و در یک کالسکه شخصی نشسته رفت نگاه کردم دیدم این کالسکه دارای یک علامت خانوادگی بزرگی است"

"این حادثه چند وقت پیش بود؟"

"یکهفته پیش با وجود تهدید او نمیتوانستم راحت باشم مثل اشخاص دیوانه بودم میل و علاقه اتشینی بکشف اسم حقیقی او پیدا کردم بار دیگر او را دیدم خیلی تند راه میرفت و بازو بازی یک نفر دیگر افکنده بود اینبار نتوانستم کاری کنم دفعه دیگر او را با همانمرد دیدم اینبار هم مرا دید و رنگش بکلی تغییر کرد اول چیزی نگفت ولی بعد از لجظه ای مثل کسی که مبتلا به حمله حصبانی شده باشد بازوی خود را از بازوی انمرد بیرون کشید به طرف پلیس رفت مرا به او نشان داد چند کلمه حرف با او زد و برگشت من ترسیدم و فورا از انجا دور شدم

دو ساعت بعد که در نعقله دیگر شهر رسیده بوم ناگهان بی اختیار سرم به عقب برگردانیدم و همان پلیس را دیدم که مرا تعقیب میکند ناچار از زیر دست و پای اسبها فرار کرده بخانه خود رفتم خیال کردم از دست او خلاص شده ام ولی چون به کوچه نگاه کردم بازدیدم ایستاده مراقب در خانه است مجبورا لباس مبدل خود را پوشیده از در دیگر خارج شدم و دیگر نتوانستم ارام بگیرم با پنجهت خطر را استقبال کرده و به اینجا امدم"

"ریچارد در هر حال امدن تو به اینجا فوق العاده خطرناک است اینجا همه کس تو را میشناسد و ممکن است عواقب وخیمی داشته باشد"

"اقای کارلایل چه کاری از دستم بر میامد مجبور بودم به اینجا بیایم پولم تمام شده بود احتیاج به پول داشتم اینبار قصد دارم بشهر دیگری بروم لبور پول مانچستر هر کجا که ممکن بشود ولی برای اینکار باید کمی پول داشته باشم اخرین دینار خود را امروز خرج کردم یکساعت و نیم بود به اینجا رسیده بودم در زیر برف بسر میبردم و جرات در زدن نداشتم"

"چه میگوئی؟یک ساعت زیر برف ماندی؟"

"وقتیکه نزدیک ایست لبن شدم خیلی فکر کردم که چه کنم تا از خطر ایمن بمانم ممکن نبود بتوانم باربارا ببینم یک دینار در جیب نداشتم که بتوانم امشب را در جایی بسر ببرم با پنجهت با امید دیدن شدما به اینجا امدم از سوراخ پنجره به درون اطاق نگاه کردم شما با خانم کورنی مشغول صحبت بودید ناچارا اینقدر صبر کردم تا او رفت"

انگاه تاملی کرده مانند همه اشخاص در پدر و بی خانمان اهی کشید و گفت:"اقای کارلایا ایا سرنوشت من این است که تا پایان عمر در بدبختی و بدنامی بمانم و راه نجاتی برای من پیدا نشود؟"

"ریچارد عزیزم وضع حال تو مرا فوق العاده متاثر کرده است ولی چاره ای نیست باید باز هم صبر کرد"

در هیمن موثع کسی اهسته دست بر در زد کارلایل پرسید کیست/؟صدای جویس بلند شده اجازه خواست برای انجام کرای داخل شود ولی کارلایل به عذر از اینکه کار نیمه تمایم دارد به او اجازه ورود نداد این صدا ریچارد را فوق العاده متحوش ساخت ولی کارلایل به او اطمینان داد و نام جویس را برزبان راند


romangram.com | @romangram_com