#سقوط_یک_فرشته__پارت_213
[b]فصل سی و سوم
یکی از شبهای سرد ماه ژانویه ارچیبالد کارلایل و خواهرش در اطاق در کنار بخاری گرم نشسته و سر گرم صحبت و گفتگو بودند. در خارج برف بشدت میبارید. در این هنگام اطفال همه خوابیده بودند. زنی که عهده دار تربیت انها بود به اطاق خود رفته و استراحت کرده بود. جز کارلایل و خواهرش کسی در اطاق دیده نمی شد بین این دو نفر نیز مانند همیشه راجع به مسائل ناچیز و جزئی خانوادگی اختلافی رخ داده و خانم کورنی بعادت دیرینه پرخاش کنان از جای برخاسته با لندلند بسوی اطاق خود بقصد خوابیدن روان گردید. پس از رفتن او کارلایل کتابی بدست گرفته و غرق در مطالعه شد. پس از لحظه ای چند اتفاقا کتاب به پایان رسید، کارلایل او را در گوشه ای افکند، انگاه برای این که بداند هنوز برف می بارد یا خیر بسوی دری که به خارج باز می شد و تا زمین باغ بیش از یک متر فاصله نداشت رفته و پرد را یکسو کرد و نگاهی به خارج افکنده در خارج تاریکی حکمفرما بود و چیزی دیده نمی شد. برای این که مطمئن شود در را باز کرده نیمی از بدن خود را از بنچره خارج نمود و دست خود را در فضا دراز کرد.
هنوز قطرات درشت برف پایین میامد. کارلایل خواست دست خود را بکشد ولی در همان لحظه حس کرد دستی به دست او خورده انرا محکم گرفت. پیش از اینکه کارلایل متوجه وضعیت خود شود صاحب دست با صدایی ارام و اهسته گفت:
(( اقای کارلایل، از سرما دارم میمیرم اجازه بده از همین جا داخل اتاق شوم دیگر طاقت ماندن در زیر برف را ندارم.
صدا به گوش کارلایل اشنا امد. هزاران افکار مختلف در مغز او پیدا شد، با همه تردیدی که داست ان دست را گرفته و کشید صاحب دست بالا امد و با او به درون اطاق رفت در روشنایی چراغ این مرد تیره روز را شناخت ریچاردهاپر بود. گویی یک قطره خون در صورت نداشت. رنگش مانند مردگان سفید شده بود از سرما مانند بید می لرزید. بمخض ورود اولین حرفی که به کارلایل زد این بود:
(( اقا، خواهش می کنم در را ببیندید، فورا در را قفل کنید می ترسم.))
کارلایل از جای برخواست، درها را بست، پرده ها را اویزان نمود و پس از اینکه از این قسمت فراغت حاصل کرد بسوی ریچارد باز گشت، در خملال این احوال ریچارد نیز پالتو مستمعل خود را بیرون اورده برف ها را از سر و صورت خود تکان داده کلاه را از سر برداشت، سیبیل های مصنوعی را از دور لبها کند و بشکل اصلی خود در امده بود.
کارلایل چوت به نزدیک او رسید فریادی از تعجب بر کشید و گفت:
(( ریچارد، تو اینجا چیکار می کنی؟ این چه خطایی بود که تو مرتکب شدی! دفعه پیش که تو به اینجا امدی بعد از مدتی پردت اطلاع پیدا کرد و معلوم است چه حالی داشت روزی من به خانه شما رفتم، موضوعی بود راجع به تورن و باربارا خواهرت. بعد از اینکه تورن را در اطاق من دیدی و معلون شد ارتباطی به قاتل هلیجوان ندارد حقایق دیگری کشف شد معلوم شد تورن در نتیجه سه چهار بار ملاقات با باربارا دلداده او شده است. در صدد خواستگاری بر امد. با انواع وسایل متشبت شد پدرت نیز کاملا با یتموصوعرضایت داد ولی خواهرت به هیچ وجه حاضر به قبول ازدواج نشد. روزی من برای مذاکره راحع به همین موضوع به خانه شما رفتم.
چند ماه بعد از حادثه ان شب بود در منزل شما وضع عجیبی دیدم پدرت مانند دیوانگان در میان اطاق قدم میزد مادرت مانند بید بر خود می لرزید خواهرت در گوشه ای خزیده و قدرت دم زدن نداشت معلوم شد کسی که از موضوع امدن شما به این حدود اگاه شده به پدرتس خبر داده است با هزار زحمت او را از انحالت خشم و غضب خارج کردیم.))
کارلایل صحیح می گفت مدتها پس از بازگشت ریچارد در ان شب شومی که ایزابل با فرانسیس لهو ویزون ترک خانه و خانواده گفت موضوع زا چارلتون هاپر اطلاع داده بودند، از طرف دیکر تورن که دو سه بار با باربارب هاپر مواجه شده بود دلباخته او گردید و در سفر بعد که با بست لین امده بود بوسائلی عشق خود را بکارلایل که الفتی با او پیدا کرده بود در میان نهاد بالاخره موضوع علنی شده و رسما از باربارا خواستگاری کرد ولی چگونه ممکن بود باربارا به این ازدواج تن دهد دل او جایگاه عشق کنار کارلایل بود این عشق اتشی نبود که تادم واپسین خاموشی بپذیرد علی رغم استبداد پدر و تمایل مادر رو اصرار اطرافیان به هیچ وجه حاضر نشد تن به این ازدواج بدهد. جدا تصمیم گرفته بود که تا پایان عمر در اتش این عشق بسوزد و با عشق کارلایل روی از جهان زندگی برتابد.
romangram.com | @romangram_com