#سقوط_یک_فرشته__پارت_197

«او را دیده باشم؟ چطور میتوانستم بدیدین او نروم، وقتی که چنین ضربتی از طرف نزدیکترین خویشاوندان من باو وارد شده باشد چاره و گزیری جز رفتن و از او دلجوئی کردن ندارم. بمحض شنیدن خبر مفقود شدن شما باتفاق این جوان رذل فورا بنزد او رفتم، از این رفتن مقصود دیگری هم داشتم، میخواستم بدانم چطور شد و چه چیز شما را وادار بارتکاب این حرکت کرد. چون این خبر را شنیدم بنظرم رسید که قطعا شما مشاعر خود را باخته اید، میدانی ایزابل اگر تمام زن های دنیا سقوط میکردند ممکن نبود من باور کنم شما از آن زمره هستید. فکر میکردم که رفتن شما قطعا باید علتی داشته باشد. از کارلایل در این مورد سوالاتی کردم معلوم شد از محرکات درونی شما بکلی بی اطلاع است. ایزابل میخواهم بدانم چه شد که شما چنین ضربتی را بکسی وارد آوردید که بهیچوجه مستحق چنین رفتاری نبود.»

هر کلمه که از دهان لرد بیرون می آمد ایزابل بیش از پیش سر افکنده میشد میدانست حرکتی که از وی سر زده بزرگترین ضربت را بزندگانی مادی و معنوی کارلایل وارد آورده و او را انگشت نشان ساخته است. لرد ماونت سه ورن کاملا متوجه تالم و تاثر ایزابل که نماینده پشیمانی کامل او بود گردیده با لحنی مشفقانه تر از پیش گفت:

«ایزابل من کاملا متوجه هستم که شئامت این حرکت دامنگیر تو شده و ثمره اعمال خودت را می چینی میخواهم بدانم چه باعث شد که تو روح و جسم و شرافت خود را بدست آن مرد بر باد دادی.»

دیدگان ایزابل پر از اشک شده گفت:

«تمنی میکنم، استدعا میکنم اسم او را نیاورید اگر بدانید چقدر رذل و پست و بیغیرت و بی همه چیز است.»

«ایزابل بیاد داری هنگامی که برای انجام عقد میخواستی بکلیسا بروی تو را از این مرد بر حذر کرده مخصوصا سفارش کردم هر گونه احساساتی که نسبت باو داری از خود دور کنی و بهیچوجه نگذاری بتو نزدیک شود.»

«من بهیچوجه در آمدن او به ایست لین دخالت نداشتم خود کارلایل او را دعوت کرده بود.»

«اینرا میدانم او را دعوت کرد زیرا کوچکترین سوءظنی بتو نداشت بلکه اعتماد و اطمینان او بتو مافوق تصور بود. جدا معتقد بود که همسر او زنی است با تقوا و پاکدامن و شرافتمند.»

ایزابل جوابی بوی نداد سر را پائین انداخته و دیدگان خود را بزمین دوخته و تمام آثار شرمساری از وجنات او پیدا بود. لرد بسخن خود ادامه داده گفت:

«ایزابل اگر در دنیا ممکن بود شوهری پیدا شود که با تمام معنی کلمه شوهر خوبی برای زنی باشد این شخص همانا ارچیبالد کارلایل شوهر تو بود. اگر عشقی حقیقی و واقعی در دنیا وجود داشت همان بود که شوهر تو نسبت بتو میورزید. چطور شد که تو بعشق او و نیکبختی و حیثیت خودت پشت پا زدی؟»

باز هم ایزابل ساکت بود. دستمالی در دست گرفته گوشه آنرا گره میزد ولی در عین حال دستهای او میلرزید، بار دیگر لرد دهان گشوده گفت:

«یادداشتی را که بعنوان ارچیبالد کارلایل بجا گذاشته بودی خواندم، خودش آن را بمن نشان داد و تصور میکنم من تنها کسی بودم که آنرا خواندم و جز بمن بهیچ کس دیگر نشانش نداد. خود او مفهوم یادداشت تو را بهیچوجه نمیتوانست بفهمد و توجیه کند. من نیز از آن چیزی دستگیرم نشد بلافاصله بعد از عزیمت تو ظاهرا باو چنین فهمانده بودند که وجود خواهرش در ایست لین باعث سلب آسایش تو شده و تو را از زندگی و زندگانی بری ساخته است. از تو شکایت میکرد که اگر چنین بود چرا باو اعتماد نکرده و قضایا را برایش شرح ندادی تا از تو رفع مزاحمت کند. ولی امکان نداشت تصور کنیم حضور خانم کارلایل در ایست لین تو را وادار بارتکاب عملی چنین موحش و ننگین کرده باشد. مخصوصا یادداشتی که نوشته و بر جای گذاشته بودی بکلی مخالف این فرض بود.»

«آقای لرد استدعا میکنم دیگر ازین مقوله گفتگو نکن گذشته دیگر باز نمیگردد و جبران نمیشود.»


romangram.com | @romangram_com