#شاه_کلید__پارت_95
ـ اره اون که وظیفته جبران کنی!
خندیدم و رفتم نشستم...
امروز خانم اروانی نیومده بود... نمیدونم چرا... اما بهمون گفته بود که تا یه ساعت دیگه میاد! اصلا برام مهم نبود که میاد یا نه... فقط دلم میخواست حالشو بگیرم... خیلی روش حساس شده بودم جدیداً بیشتر از دفعات قبل با من لج شده بود فکر کنم یه بوهایی از این نقشه برده بود... اما مهلت و حق اعتراضی نداشت!!! از همکاری بچه ها باهم خیلی راضی بودم راستش من باورم شده بود نگار حالش بد شده و نرگس هم خیلی طبیعی رفتار کرد..
ساعتی بعد، خانم اروانی اومد... با دیدنش پنچر شدم!!! مثل هر روز... کمی تو چهره اش دقیق شدم... حس کردم کلافه اس...
بعد از حضور و غیاب درسو داد و چندتا تمرین به ما داد تا حل کنیم... بعد از اینکه تمرین هارو حل کردم نشستم و فقط به خانم اروانی زل زدم!!! معلوم بود از یه جایی برگشته که دعواش شده!!! چهره اش خسته نشون میداد! چشمای قهوه ای درشت، موهای قهوه ای تیره که از زیر مقنعه اش بیرون اومده بود، بینی کوچیک که به صورتش میومد، پوست گندمگون که چین های رو پیشونی و کنار چشمش ، پیر و شکسته نشونش میداد... قدش متوسط بود و جثه ظریفی هم داشت... خانم اروانی چهره دوست داشتنی داشت ولی اخلاقش خیلی غیر قابل تحمل بود!!! شاید روزگار اینطوریش کرده بود! فکر کنم 49 _ 50 رو حداقل داشته باشه! اصلا به من چه با شوورش دعواش شده ناراحته! تازه با کاری که ما میکنیم بیشتر ناراحت میشه! ولی رزیتا خدارو خوش میاد !؟ آره چرا که نه؟! وقتی اون این همه اذیت میکنه منم میخوام تلافی کنم! به خدا اینقدر که از دست این جیغ کشیدم الان صدام اینقدر معرکه اس!
***
دو هفته گذشت و ما به بدترین نحو اروانی رو اذیت میکردیم!!! به طوری که دیگه کلافه شده بود و هرچی هم منفی بهمون میداد ما اروم نمیشدیم!!! جلو ناظما موش بودیم اما جلو اروانی کلی دل و جرئت داشتیم! دیگه کم کم اروانی باید میرفت!!!
بدترین شیطنتمون این بود که رو صندلیش آدامس چسبوندیم!!! واقعا خیلی صحنه قشنگی بود!!! از این به بعد هروقت وارد کلاس میشه اول صندلی رو نگاه میکنه!!! قبلنا به جای آدامس صندلیش رو گچی میکردیم تا مانتوش کثیف بشه!!! ولی بعضی وقتا دلم براش میسوخت... دیگه حتی باهامون حرف هم نمیزنه... تمام معلما از ما میترسن! نمیدونم چی بهشون گفته که اینا اینطوری شدن!
فردا ریاضی داشتیم!!! اگه اومد به این معناست که یعنی هنوز معلممونه اگه نیومد یعنی کم آورده!!! من که همیشه همینو میگم! هر روز منتظر شنیدن این خبرم!
دوباره سخت تو فکر بودم که با صدای اس ام اس گوشیم نیم متر از ترس پریدم هوا...
دوباره از امیر!!! لبخندی زدم و بازش کردم:
ـ سلام آبجی خانوم! خوبی؟! یه حالی از ما نگیریا...
اخ اخ این چند هفته اینقدر سرگرم درس و این شیطنتا بودم که به کل امیرو یادم رفته بود!!! دمم گرم با این معرفتم!!!
romangram.com | @romangram_com