#شاه_کلید__پارت_90
ـ آرمینا؟! کجایی خواهر من؟!
آرمینا چشمای مشکی اشو که خستگی توش هویدا بود، به چشمام دوخت و با لحن محزونی گفت:
ـ همینجا!!!
از لحن غمگینش تمام بدنم سرد شد و قلبم فشرده... هیچ وقت آرمینارو اینطور ندیده بودم...
با ناراحتی بهش گفتم :
ـ آرمینا؟! چت شده عزیزم؟!
آرمینا لبخند غمگینی زد و گفت:
ـ هیچی!
دهنم رو باز کردم که چیزی بگم اما صدای ضعیف من با صدای بلند مربیمون در هم قاطی شد و نتونستم چیزی از آرمینا بپرسم و بالاجبار وارد سالن شدیم...
لباسامون رو عوض کردیم و وارد سالن اصلی شدیم و مربی آهنگ گذاشت و شروع کرد به نرمش کردن...
تمام نگاهم رو آرمینا بود و زیر نظر گرفته بودمش...خیلی کسل و بی حال بود... ای خدا آرمینا چش شده؟!
اینقدر حواسم به آرمینا بود که نزدیک بود بخورم به خانوم جلوییم!!! تصمیم گرفتم این یه ساعت رو به خیر و خوشی بگذرونم بعدش با آرمینا حرف بزنم... اما ناراحتی آرمینا سخت فکرمو مشغول کرده بود... حتی مهرناز هم به رفتارش شک کرده بود و با اشاره ازم میپرسید که چی شده!؟ منم درجوابش شونه هامو از رو ندونستن بالا می انداختم...
بعد از اینکه کلاس تموم شد سه تایی رفتیم تو رختکن... آرمینا خیلی بی حوصله بود و مهرناز هم پکر... منم بین این دو گیر کرده بودم که چرا اینطوری میکنن؟!
دستمو گذاشتم رو شونه آرمینا و آروم صداش زدم...
سرشو برگردوند سمتم و مهرناز هم به ما نگاه کرد... مهرناز پیش دستی کرد و گفت:
ـ آرمینا چت شده؟!
دستای آرمینا رو گرفتم و کشوندمش سمت نیمکت. دستاش سرد ِ سرد بود... دلم از این همه سردی گرفت... با بغض ازش پرسیدم:
ـ خواهری چی شده؟!
romangram.com | @romangram_com