#شاه_کلید__پارت_89
خیلی سریع تو قالب جدیت فرو رفتم و با لحن خیلی جدی که ازم بعید بود گفتم:
ـ لزومی نداره که اینقدر صمیمی باشیم اقا امیر!(رو اقا امیر تاکید کردم!)
امیر هم مثل من جدی شد و گفت:
ـ هرطور مایلدید خانم خواجه وند... خدانگهدار!
بعد از رفتنش با خودم گفتم:
ـ اوهو!!! بیگیر منو! این دیگه کیه؟!
آرمینا بهم نزدیک شد و با تعجب به امیر که درحال رفتن بود اشاره کرد و گفت:
ـ این دیگه کی بود؟!
من ـ همسایمونه...
ارمینا با شیطنت بهم نگاه کرد و لبخندی از جنس نگاهش رو لبش نقش بست که با عصبانیتی ساختگی ، گفتم:
ـ نیشتو ببند!!! دختره بی حیا!
آرمینا ـ گمشووو!!! واییی دیوونه سکته زدم با اون زنگ زدنت کثافت!
من ـ هه! خب خواستم یکم سحر خیز تر بشی!
آرمینا ـ هه! خودتو مسخره کن! تو هم خوب ضایع شدیا! خیلی خنده دار بود!!!
دهنم رو باز کردم تا یه چیزی بارش کنم اما با صدای بوق راننده سرویسمون منصرف شدم و چیزی نگفتم و باهم رفتیم سوار ماشین بشیم...
توی سرویس من و آرمینا کلی کل کل میکردیم که صدای همه در اومده بود و اعتراض میکردن و آقای شجاعی هم فقط بهمون میخندید!!!! بعضیا چه دل خجسته ای دارن!
با تعجب بهش گفتم:
romangram.com | @romangram_com