#شاه_کلید__پارت_317
من ـ شهاب یه چیزی گفتی ...!
شهاب با مسخرگی گفت:
ـ اهان...! باشه الان میارمت پایین نفسم گرفت!!!
خنده ام گرفت ولی چیزی نگفتم...تا همینجاشم زیادی پررو بازی در آورده بودم...دستمو انداختم دور گردنش تا بیارتم پایین...وقتی اوردم پایین دستامو از دور گردنش رها نکردم و تو همون حال گفتم:
ـ ولی تو یهچیزی گفتی!
شهاب ـ من چیزی نگفتم نفسم!
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ الانم گفتی!
شهاب ـ نه الانم چیزی نگفتم نفسم فکر کنم خیالاتی شدی!
با خنده مشتی به سینه اش زدم و گفتم:
ـ خیلی نامردی...!
خندید و دیگه چیزی نگفت...
با صدای در به خودمون اومدیم...
شهرزاد ـ میتونم بیام تو؟!
صدامو صاف کردم و دستمو از دور گردن شهاب پایین اوردم و گفتم:
ـ بله بیا تو!
شهابم یکم خودشو جمع و جور کرد و با یه ببخشید از اتاق رفت بیرون...! بچم چقدر خجالتیه!!!
romangram.com | @romangram_com