#شاه_کلید__پارت_258

ـ منظورم اینه که صمیمیتشو اینطوری نشون میده!

شهرزاد اوهومی گفت و بی حرف پتوشو هم انداخت رو رخت خواب و خیلی آروم زیر پتوش خزید و به سقف خیره شد..

اینقدر غرق خودش بود که متوجه نگاه عمیق من به خودش نمیشد...یعنی ممکنه که شهرزاد از امین خوشش بیاد؟ یا شاید امینم از شهرزاد خوشش میاد! من چجور خواهری هستم؟! اینقدر تو خودم غرقم که اصلا حواسم نیست برادری دارم که این روزا اصلا پیداش نیست! اصلا برای چی هی از این خونه فرار میکنه؟! من چه دختری هستم که نمیدونم بابام در چه حاله؟! چرا نفهمیدم بابام قرص میخوره؟! امروز سر شام مامان بهش یاد آوری کرد قرص فشارتو بخور! خدایا...من خیلی خودخواهم! تازه اینطوری هم باهاشون دعوا میکنم!





از عذاب وجدان بغض به گلوم چنگ انداخت...من چقدرخودخواهم! این همه مهرناز کنارم بوده نفهمیدم که چرا اینقدر کم حرف شده، نمیدونم داره چیکار میکنه...مکالمه ام با آرمینا به حداکثر رسیده! خدایا قول میدم از فردا دقیق حواسم به همه چی باشه! بیشتر به بابام برسم...فقط خودت میدونی چه حالی شدم وقتی فهمیدم بابام مریضه...حالا خدارو شکر زیادم جدی نیست...

ـ رزیتا؟!

با گیجی به شهرزاد نگاه کردم و گفتم:

ـ چی؟!

شهرزاد با خنده گفت:

ـ این همه دارم صدات میکنم چرا نمیفهمی؟!

من ـ تو فکر بودم!

شهرزاد ـ تو چه فکری؟!

من ـ که خیلی خودخواهم!

شهرزاد اخمی کرد و گفت:

ـ چی باعث شده که تو همچین فکری کنی؟!

من ـ من اصلا حواسم به اطرافیانم نیست! فقط به فکر خودمم! باورت نمیشه اگه بگم من تازه امروز فهمیدم بابام قرص میخوره!

شهرزاد خندید و گفت:

romangram.com | @romangram_com