#شاه_کلید__پارت_112

ـ تا کی میخوای خودتو از همه مخفی کنی هان؟! اینطوری بدتر بهت شک میکنن! از وقتی که سپهر رفته هیچ کدوم از فامیلا به جز من تورو ندیدن! این چه وضعشه رزیتا!؟ اگه بخوای اینطوری باشی دیگه دور منو خط بکش! خب؟! شیر فهم شد؟! دختره کل شق!(این رو زیر لب گفت!)

آب دهنم رو قورت دادم و با حالی گرفته گفتم:

ـ باشه بابا چرا میزنی!

شایان که فهمید یکم زیادی تند رفته با لحن آروم تری گفت:

ـ آخه خواهر من، از چی میترسی هان؟!

نا خود آگاه ابروهام در هم گره خورد و با صدای ارومی گفتم:

ـ نمیدونم! حس میکنم هیچ کس از من خوشش نمیاد!

شایان ـ ولی تو دیگه اون رزیتا نیستی یادت رفته؟! تو الان خیلی خانوم تر شدی! تازه عقلتم سر جاش اومده دیگه سپهرو دوست نداری درسته!؟ درست میگم!

من ـ اوهوم... ولی اخه نمیدونم!

شایان ـ نمیدونم نداریم! مطمئناً کل فامیل از دیدنت شوکه میشن!

خندیدم و زیر لب گفتم:

ـ خدا کنه! این تنها چیزیه که میخوام!

***

وقتی رسیدیم خونه، مامان از دیدن شایان کنار من تعجب کرد! ولی با گرمی ازش استقبال کرد... شایان از ما دعوت کرد که به خونشون بریم چون به مناسبت تولد مهشید ، خواهر شایان جشن گرفته بودن و کل فامیل هم میومدن! مامان هم قبول کرد! چه جالب منم حتما باید میرفتم! در واقع حرفای شایان بدجور روم اثر گذاشته بود! این یه فرصت بود که رزیتای جدید رو به همه نشون بدم! تنها چیزی که دیدنش برام جالبه، عکس العمل اونهاست! ببینم با دیدنم چیکار میکنن! وای فقط فردا رو به خیر بگذرون!

رژ لب سرخابی ام رو برداشتم و درحالی که روی لبای قلوه ایم می مالیدم به شایان که زل زده بود به من نگاه میکردم! از اینکه یه وقت مهمونی رو بپیچونم و نیام، اومده بود خونمون تا از اومدنم مطمئن بشه. به آرایش کردنم ادامه دادم! هرچند ثانیه یه بار بعد از اینکه قسمتی از صورتمو آرایش میکردم اول به شایان نشون میدادم که خوبه؟! اونم فقط سر تکون می داد! اینقدر استرس داشتم که حد نداشت! چون دلم میخواد واقعا تک باشم، البته تا وقتی آرمینا اونجاست همچین چیزی ممکن نیست!!!! وقتی آرایشم کامل شد یه لبخند زدم و از اول شروع به بررسی کردن خودم شدم! به به! ادم حظ میکنه! خاک تو سرت رزیتا! ادم از خودش تعریف میکنه؟! ولی نه... تو این مدت اصلا به خودم دقت نکرده بودم! یعنی مطمئنم شوکه میشن اگه نشن میرم زیر تریلی!!!! با این چشمای طوسی کشیده ام که حالا به طرز زیبایی آرایش شده بودن، لبای قلوه ایم که رنگ سرخابیشون با پوست صاف و سفیدم تضاد زیبایی به وجود اورده بودو موهای فرم که اینبار بالای سرم جمعشون کرده بودم ، میشد گفت که دختر زیبایی هستم. که البته واسه این کلی تلاش کردم نذاشتم صورتم خراب تر بشه، اینطوری از حالت بچه گونه درمیاد! حالت اصلی صورتم همینه... دوران بلوغ گذشت این چهره اصلیمه که دنبالشم! با صدای شایان چشم از خودم برداشتم :

ـ خودتو خفه کردیا! بسه دیگه بیا بیرون حالت تهوع گرفتم به جای تو از بس که به این آینه وامونده زل زدی! خوشگلی بابا برو بیرون! سارا هم منتظره!

ابرومو چند بار بالا انداختم و با شیطنت نگاهش کردم و گفتم:

ـ اوه اوه! شما راست میگی! از کی تاحالا اینقدر وقت شناس شدی!؟

romangram.com | @romangram_com