#سرنوشت_تلخ_پارت_175
چند تا نفس عمیق کشیدم.
دستمو گذاشتم رو چشم هام.
خدایا چیکار کنم.
خدایا خودت یک راه جلو پام بزار.
از یک طرف خانواده ها.
از یک طرف علاقه ای که به آرمان ندارم.
از یک طرف علاقه ای که اوا به ارمان داره و ارمان هم فهمیده و به رو اورده.
از یک طرف هم، علاقه ی خودم به کیارش.
با حال خیلی بد رفتم تو و کنار مامان نشستم.
عمو-خب داداش ما اومدیم اینجا تا روز عروسی رو مشخص کنیم.
بابا لبخندی زد و سرشو تکون داد.
زن عمو-اگه رها جان موافق باشه، پانزده روز دیگه، روز عروسیتون باشه.
قلبم مچاله شد.
مامان-اما خیلی زوده، من نمیتونم جهازشو اماده کنم.
زن عمو-محدثه جان سخت نگیر، خودمم میام کمکت.
عمو رو بهم گفت:
-عمو تو موافقی.
دلم می خواست داد بزنم، بگم نه من اصلا به این ازدواج راضی نیستم، اما نمی تونستم.
سرمو انداختم پایین اروم گفتم:
-بله.
یک قطره اشک از گوشه چشمم چکید که سریع پاکش کردم.
اما از چشم آرمان دور نموند.
به شدت ازش متنفر شدم، داشت بدبختم می کرد.
عمو-فردا با آرمان برین آزمایش بدین، روز های بعدشم خرید.
مامان و زن عمو هم گفتن ماهم میریم خرید جهاز.
آرمان هم گفت میره دنبال خونه و باغ تالار.
*
بعو از شام عمو اینا رفتن، یکم به مامان کمک کردم و رفتم بالا.
در اتاق آوا باز شد.
از چشم هاش معلوم بود گریه کرده.
تو دلم گفتم:
اخ بمیرم برای اون دل عاشقت، اما خواهرم چاره ای ندارم.
آوا-میدونم که میدونی، اما بدون تا اخر عمرم نمی بخشمت رها، نمی بخشمت.
اومدم برم طرفش که رفت تو اتاقش.
سرمو انداختم پایین و رفتم تو اتاقم.
***
(کیارش)
بعد از جلسه رفتم تو اتاقم.
رو صندلی نشستم.
در باز شدو سیاوش اومد تو.
لبخندی زدم و گفتم:
-احوال داداش؟
سیاوش-چیه امروز خیلی کیفت کوکه؟
خندیدمو چیزی نگفتم.
romangram.com | @romangram_com