#سرنوشت_تلخ_پارت_174

با گردن درد از خواب بیدار شدم، تو همون وضعی که داشتم درس می خوندم خوابم گرفته بود.

ساعت شیش صبح بود ومن دوساعت ونیم دیگه کلاس داشتم.

اه یاد کوییز افتادم حالم گرفته شد،

دیشب یکم خوندم ولی نه زیاد.



(رها)

-مامان تو روخدا نه.

مامان-بس کن رها،تو چت شده دختر؟این پرت و پلاها چیه میگی؟

-مامان من میگم نمیخوام با آرمان ازدواج کنم، شما میگی زن عموت زنگ زده امروزبیان قرار عروسی بزاریم؟

مامان-رها داری خیلی اعصابم رو خورد میکنی، تو و ارمان چندماهه نامزدین، نمیشه که یکدفعه همه چی رو بهم بزنین.

-وای مامان، من هرچی بگم شما یک چیز دیگه میگی.

مامان-برو بالا کم کم حاضر ‌شو که دیگه میان.

با عصبانیت رفتم تو اتاقم و درومحکم کوبیدم بهم.

اخه من چیکار کنم از دست اینا؟

امروز میخوان بیان روز عروسی رو مشخص کنن.

مامان هم گفته من جهازش رو زود اماده می کنم.

امشب باید آب پاکی رو می ریختم رو دست آرمان، اینطوری نمی شد.

**

بعد از سلام و احوال پرسی همه رفتیم نشستیم.





عمو و بابا خیلی خوشحال بودن، همینطور زن عمو و مامان.

تنها کسایی که تو این جمع غمگین بودن من و ارمان و اوا بودیم.

مامان ها و بابا ها داشتن صحبت می کردن.

من باید یک وقت مناسب گیر میاوردم با ارمان صحبت کنم.

یکم که گذشت پاشدم و به طرف تراس رفتم.

خدارو شکر آرمان هم پشت سرم اومد.

رفتم تو.

آرمان هم اومد.

سریع گفتم:

-ببین آرمان خیلی سریع و رک حرفم‌و بهت میزنم، من به این ازدواج اصلاراضی نیستم، همون اول هم بهت گفتم هیچ علاقه ای بهت ندارم، زندگی هم با عشق یک طرفه معنی نداره، تو میخوای به زور با من باشی؟پس بهتره یک جوری خودت به مامان و بابات بگی که ناراحت نشن و همین امشب همه چی تموم شه.

سرم‌و اوردم بالا به ارمان نگاه کردم.

با یک حالت خاصی داشت نگاهم می کرد.

آرمان-منم خیلی سریع و رک و راست حرفم‌و بهت میزنم، من تورو ول نمی کنم،اینارو تو گوش هات فرو کن.



از اینکه انقدر با قاطعیت صحبت کرد اعصابم خورد شد و با صدای تقریبا بلندی گفتم:

-اصلا نظر تو مهم نیست، این نامزدی بهم میخوره حالا ببین.

اومدم برم بیرون که سریع بازوم رو گرفت و از پشت دم گوشم گفت:

-رها مجبورم کردی از یک راه دیگه واردبشم، این حرفم‌وهم فقط یک بار تکرار می کنم، پس خوب گوش کن، روزی که تو بخوای از من جدا بشی، روزی که بخوای این نامزدی رو بهم بزنی، خداشاهده(صداش‌و اروم تر کرد و گفت): -بلایی به سر آوا میارم که تا عمر داری خودت رو نبخشی، میدونم که متوجه علاقه اوا به من شدی، پس رام کردنش کار سختی نمیتونه باشه.

از تراس رفت بیرون.

بدنم یخ کرد.

برای یک ثانیه قلبم وایستاد.

این الان چی گفت؟

منظور از تحدیدش چی بود؟

چه بلایی سر اوا میاره؟

از فکر کردن به جواب این سوالم حالم بد تر شد.


romangram.com | @romangram_com