#سرنوشت_تلخ_پارت_170

از کارشون تعجب کردم.

یه فکری زود از ذهنم گذر کرد.

میدونستم کار خیلی بدی دارم میکنم، اما چاره نداشتم.

سریع گوشیم‌و برداشتم.



ازشون چندتا عکس گرفتم.

از پنجره فاصله گرفتم.

به عکس ها نگاه کردم.

سریع رفتم از تو جعبم، سیم کارتی رو که قبلا واسه اذیت کردن دوست هام گرفته بودم رو برداشتم و گذاشتم رو گوشیم.

یکم دیگه به عکس ها نگاه کردم.

بفرستم؟

عکسه خیلی واضح افتاده بود که کیارش دست رها رو گرفته بود.

دستم رفت رو سند و واسه ارمان ارسال شد.

****

(رها)

کیارش بهم زنگ زد و گفت هرچی بهت زنگ زدم چرا بر نداشتی.

منم یکم گریه کرده بودم و صدام گرفته بود.

گفت گریه کردی، گفتم نه، اما معلوم بود باور نکرده.

نمیدونم یک دفعه چش شد، گفت تا بیست دقیقه دیگه دم خونتونم.

دقیقا بیست دقیقه بعد زنگ زد و گفت بیا پایین.

منم یک شال و مانتو پوشیدم و رفتم پایین.

در و باز کردم که با چهره نگران کیارش روبه رو شدم.

کیارش-رها چی شده؟اتفاقی افتاده، باز آرمان چیزی بهت گفته؟

-نه کیارش اتفاقی نیفتاده، یکم دلم گرفته بود.

زیر لب یک چیزی زمزمه کرد که نشنیدم.

کیارش-ببین رها فکر کن، فکر کن من مثل دوستتم، هروقت دلت گرفت کافیه بهم بگی، هرکجا باشم خودم‌و بهت میرسونم تا باهم حرف بزنیم.

لبخندی زدم و تشکر کردم.

یک دفعه دستم‌و گرفت تو دستش‌و نوازش کرد.

چشمش‌ رو همه ی اجزای صورتم چرخوند.

یکم که گذشت برای بار دوم دستم‌و نزدیک لباش برد و بوسه ای عمیق زد.

اما لباش‌و از دستم جدا نکرد.

یکم که گذشت دستم‌و اورد پایین.

منم ناخواسته لبخندی تحویلش دادم.

یکدفعه به خودم اومد و با خجالت خداحافظی کردم و رفتم تو.

وای خدا.

قلبم باز بی جنبه بازی در اورد.

****

(کیارش)

امروز کلاس اخرمم گذروندم و به سمت خونه رفتم تا چند تا وسایلم رو بردارم و برم شرکت.

وقتی رسیدم، از ماشین پیاده شدم که یکی اسمم رو صدا زد.

-کیارش.

برگشتم، آرمان بود.

اون اینجا چیکار می کرد؟

کوچه خلوت بود پرنده پر نمی زد.

آرمان اومد جلو.

-سلام چیزی شده؟


romangram.com | @romangram_com