#سرنوشت_تلخ_پارت_169

دم در ایستاده بودیم که دیگه اعصابم خورد شد گفتم:

-وای مامان، میگی چی شده یانه؟

مامان-وای بچه دندون رو جیگر بزار.

بعد پنج دقیقه، دیدم ماشین آرمان داره بهمون نزدیک میشه.

با تعجب نگاه کردم.

ای خدا، این عجب رویی داشت.

جلو پامون ایستاد و پیاده شدو با مامان احوال پرسی کرد.

منم برزخی نگاهش کردم.

مامان-خیلی خب بریم که دیر نشه.

-ببخشید کجا بریم؟

مامان-خرید دیگه؟

-خرید چی؟

مامان-دخترم دیگه دیر شده، باید کم کم جهازت‌و بریم بخریم، منم زنگ زدم آرمان جان اونم همراهیمون کنه.

دهنم باز موند.

میخواستم بشینم فقط گریه کنم.

آرمان رفت در جلو رو برای مامان باز کرد.

مامان هم با چشم و ابروش بهم فهموند دهنت‌و ببند.

دیگه چاره ای نداشتم.

با ناراحتی سوار شدم.

همون لحظه آوا رو دیدیم که اومد جای ماشین، باآرمان سلام کرد که مامان گفت:

-آوا داریم برای خواهرت میریم خرید، تو هم دوست داری بیا.

آوا یکم فکر کرد و سوار شد.

آرمان به راه افتاد.



(آوا)

واقعا سر در نمیارم.

فاز رها چی بود؟

واقعا چیه؟

هه دارن میرن خرید جهاز، آخ خدا.

به یک پاساژی لوازم خانگی رسیدیم و پیاده شدیم.



در طی خرید اتفاق خاصی نیفتاد، رها هم معلوم بود با مامان لج کرده.

هرچی مامان می گفت این خوبه، رها می گفت من خوشم نمیاد.

دیگه آرمان گفت برای امروز بسه، ما هم رفتیم رستوران تا ناهار بخوریم.

****

وقتی اومدیم خونه، مامان همه رو به بابا نشون داد.

هی خدا اینا هم دلشون خوشه.

بعد شام مامان و بابا رفتن بخوابن.

رو تخت نشسته بودم که صدای در اتاق رها اومد.

محل ندادم.

رفتم دم پنجره، داشتم بیرون رو دید می زدم که کیارش رو دم در دیدم.

با تعجب نگاه کردم.

همون موقع در باز شدو رها هم اومد بیرون.

این ها چیکار داشتن باهم؟

یکم حرف زدن.

یک دفعه کیارش دست رها رو گرفت.


romangram.com | @romangram_com