#سرنوشت_تلخ_پارت_147

نزدیک ده بار این جمله رو خوندم.

نمیدونم چرا همین یک جمله کوتاه به دلم نشست، احساس عجیبی داشتم.



(کیارش)

اولین کسی که استوری رو دید رها بود.

یک لبخند تلخ زدم.

دوست داشتم هرچی حس تو این متنه، به رها منتقل بشه.

‌گوشیم‌و خاموش کردم و گذاشتم کنارم.

سرم به شدت درد می کرد.

داشت منفجر می شد.

حوصله نداشتم برم شرکت.

کلا امروز رو تو خونه موندم.

سیاوش هم دوبار بهم زنگ زد حالم‌و پرسید.

*

امروز هم با رها کلاس داشتم.

از روز مهمونی ندیده بودمش.

ما‌شین رو روشن کردم و به سمت دانشگاه راه افتادم.



با دو تقه به در وارد کلاس شدم.

بعد از سلام کردن، وسایلم رو گذاشتم رو میز.

توان نگاه کردن به رها رو نداشتم.

چند تا از بچه ها اومدن پیشم تا سوال بپرسن.

بچه ها دورم بودن که سرم‌و اوردم بالا و نگاهم تو نگاهش گره خورد.

یک جور خاصی داشت نگاهم می کرد.

-استاد..استاد حواستون کجاست؟

به خودم اومدم و حواسم‌و دادم به بچه ها.



تا آخر کلاس نزدیک صدبار با رها چشم تو چشم شدم.



زنگ خورد و کلاس تموم شد.

داشتم وسایلم‌و جمع می کردم که رها اومد کنارم.

نگاهم‌و دادم بهش.

-چیزی شده؟

رها-اره…یک سوال داشتم.

جزوش‌و گرفت طرفم و شروع کرد به سوال پرسیدن.

اما من فقط داشتم نگاهش می کردم.

کلاس خالی شده بود.

رها دوتا بشگن جلو چشم هام زد که به خودم اومدم و سوالش‌و براش توضیح دادم.

خوبیش این بود وقت هایی که با رها کلاس داشتم،کلاس آخرم بود، چون دیگه اخرش انرژی نداشتم.

از دانشگاه اومدم بیرون.

داشتم به سمت ماشین می رفتم که با دیدن آرمان که به ماشینش تکیه داده بود سر جام وایستادم.



رها اومد.

سریع برگشتم‌و به سمت ماشین رفتم.

دلم نمیخواست نگاهشون کنم.

****


romangram.com | @romangram_com