#سرنوشت_تلخ_پارت_146
-ماشینتو میزارم، میام فردا میبرمش.
خودمم رفتم اون طرف و نشستم.
سرشو تکیه داده بود به صندلی.
لبخندی زدم و با خودم گفتم، داداش بزرگه هم عاشق شد.
ماشین و روشن کردم و به طرف خونه حرکت کردم.
وقتی رسیدیم، کیارش روتا تو اتاقش بردم و خوابوندمش.
دکمه های لباسشو براش باز کردم.
خودمم به اتاقم رفتم، امشب حسابی خسته بودم.
صبح که از خواب پاشدم، اول سری به کیارش زدم که دیدم دمر رو تخت خوابیده بود.
فکر کنم امروز هم کلاس داشت و خواب موند.
(رها)
امروز با کیارش کلاس داشتیم، اما نیومده بود، برام حسابی سوال شده بود.
امروز کلا پکر بودم، حوصله هیچی رو نداشتم.
اخرین کلاسمم تموم شد.
بزار یک زنگی به ستایش بزنم، شاید بفهمم کیارش چرا امروز نیومده.
گوشیمو برداشتم و شماره ستایش رو گرفتم.
بعد از چند بوق برداشت.
ستایش-جانم؟
-سلام خوبی؟
ستایش-مرسی رها جون تو خوبی؟
-ممنونم چه خبرا؟
ستایش-هیچی سلامتی، کاری داشتی؟
-نه..چیزه یعنی خواستم حالت و بپرسم.
ستایش-اها فدات.
-خیلی خب کاری نداری؟
ستایش-نه قربونت بای بای.
-خداحافظ.
نتونستم بپرسم، اصلا به من چه.
ماشین رو روشن کردم و به طرف خونه حرکت کردم.
***
از دانشگاه که اومدم مامان گفت، برو لباساتو عوض کن بیا حرف بزنیم.
لباسامو که عوض کردم رفتم پایین کنار مامان نشستم.
-چیزی شده؟
مامان-نه..چیزی نشده..میگم رها کم کم باید جهزیتو اماده کنیم، دیدی چند روز دیگه زن عموت اینا گفتن عروسی بگیریم، بعد ما یک قلمم چیزی واست نخریدیم.
نمیدونم چرا اصلا از حرف مامان خوشحال نشدم، همه دخترا واسه جهزیه خریدن ذوق میزنن، اما من تازه ناراحت شده بودم.
مامان-رها؟نظرت چیه؟
-نمیدونم مامان نظری ندارم.
مامانم یکم مرموزانه نگاهم کرد، بعد پاشد رفت تو آشپز خونه.
گوشیمو برداتشتم و رفتم تو اینستا بعد یک چرخ زدن خواستم بیام بیرون که دیدم کیارش استوری گذاشته.
بازش کردم.
یک عکس بود که روش نوشته بود:
(خدایا!یعنی میشه که بشه؟)
احساس کردم تو این یک جمله کوتاه صدتا حرف توش نهفته.
romangram.com | @romangram_com