#سرنوشت_تلخ_پارت_137
کیارش یکم نگاهم کرد و گفت:
-خوشبخت بشی.
لبخندی زدم و تشکر کردم.
پیاده شدم.
همون موقع ماشین آرمان جلو ماشین کیارش ترمز کرد.
نیم نگاهی به کیارش انداختم که دیدم اخم کرده و داره به آرمان نگاه میکنه.
به آرمان نگاه کردم که دیدم با حالت سوالی داشت نگاهم می کرد.
از ماشین پیاده شد و اومد جلو..
-سلام.
-س..سلام.
نمیدونم چرا هول شده بودم.
دیدم کیارش دنده عقب گرفت.
یکدفعه با سرعت از کنارمون رد شد.
آرمان-با کیارش کجا بودی؟
-من..چیز، یعنی دانشگاه بودیم کیارش گفت میرسونمت.
آرمان-اها.
خب بیا بریم تو.
سرمو تکون دادم.
وای من چرا انقدر هول شدم یکدفعه.
با آرمان رفتیم تو.
با مامان سلام کردیم و نشستیم.
بعد از پذیرایی از آرمان، یکم موند و بعدرفت.
تا شب هم حسابی درس خوندم.
**
روزها به همین منوال گذشت.
امروز نسرین خانوم زنگ زد به مامان و برای فردا تولد ستایش من و اوا رو دعوت کرد خونشون، گفت یک مهمونی براش گرفتن اما فقط جوونا، آرمان رو هم دعوت کردن.
بعد عمو اینا و مامان و بابا و نسرین خانوم و اقای ارجمند هم قرار گذاشتن برن بیرون.
با اینکه آوابازم یکم باهام سرد بود، ولی راضیش کردم باهم بریم خرید، هم لباس و هم کادوی ستایش روبخریم.
الان تو ماشین نشستم و معطل آوا خانوم هستم.
یکم که گذشت اومد سوار شد.
-چه عجب؟
آوا-چیکار کنم مانتوم گم شده بود.
سرمو تکون دادم و به طرف پاساژ حرکت کردم.
پاساژی که انتخاب کردم چیز های خوشگلی داشت و انتخاب راحت بود.
سیستم ماشین رو روشن کردم و یک آهنگ پلی کردم.
بعد ازچهل و پنج دقیقه که تو ترافیک بودیم، رسیدیم.
ماشین و پارک کردم و پیاده شدیم.
باهم رفتیم تو.
یکی یکی داشتیم مغازه هارو چک می کردیم.
گفتم اول برای خودمون لباس بگیریم، بعد برای ستایش کادو.
رفتیم تو یک مغازه ای.
همینجور داشتم لباس هارو نگاه می کردم که یک لباس چشممو گرفت، رفتم جلو برداشتمش.
romangram.com | @romangram_com