#سرنوشت_تلخ_پارت_119
خوشبحال آرمان.
یکی محکم زدم تو پیشونیم.
به خودم توپیدم،
ببند دهنتو.
(رها)
امروز،سیزده به در هست.
قراره با عمو و کیارش اینا بریم بیرون.
آرمان براش مشکلی پیش اومد، مجبور شد بره اصفهان.
الانم تو ماشین نشستیم و داریم میریم.
زن عمو هم زنگ زد به مامانم و گفت که تا چند روز دیگه، حتما صیغه رو انجام بدیم.
وای باز دانشگاه شروع میشه.
تو تیر هم کنکور آوا هست، امیدوارم موفق بشه.
براش نگرانم.
حداقل بتونه بره دانشگاه و رشته ی مورد علاقش رو قبول بشه، تو روحیش تاثیر داره.
خیلی دوست دارم بدونم آوا چرا اینجوری شده؟اما نمیگه.
بعضی موقع ها با خودم میگم برم اتاقشو بگردم، اما پشیمون میشم، میگم کار خیلی احمقانه ای هست.
دیشب که داشتم فکر می کردم با خودم، گفتم چرا من هیچ علاقه ای به آرمان ندارم؟
نه حس عشق، هیچ حسی که بخوایم اسمشو بزاریم عشق یا دوست داشتن.
آرمان فقط برام مثل یک پسر عمو هست، نه چیز دیگه.
کارم درسته یانه؟
واقعا ازدواج با آرمان یا صیغش بشم کار درستیه؟
امکان داره عشق به آرمان درونم به وجود بیاد؟
یکم که گذشت رسیدیم.
اومده بودیم دربند.
بابا با عمو تماس گرفت تا ببینه کجا نشستن، تا ماهم بریم.
بعد اینکه وسایل رو برداشتیم، پشت سر بابا حرکت کردیم.
از دور کیارش این هارو دیدیم.
رفتیم پیششون، شروع به سلام و احوال پرسی کردیم.
نشستیم رو زیر اندازی که پهن کرده بودن.
وای یادم رفت سبزه رو از خونه بردارم پرت کنم بیرون.
ولش کن.
اینجور که از بابا شنیده بودم سیاوش هم داشت تو شرکتشون کار می کرد.
یک دفعه تو ذهنم اومد چرا نسرین خانوم، کیارش و سیاوش رو داماد نمیکنه؟
خب سیاوش که اون ور بوده تازه اومده.
کیارش هم…کیارش…
وای نمیدونم، اصلا به من چه.
اینا چیه دارم فکر میکنم.
تقریبا ساعت های دو بود که بابا گفت: -بساط ناهار رو حاضر کنیم.
همه الویه درست کرده بودیم.
البته الویه های خودمون رو من درست کردم.
سفره رو با کمک ستایش پهن کردیم و ظرف هارو هم گذاشتیم تو سفره.
هرکی غذای خودش رو اورد و تو بشقاب ریخت.
romangram.com | @romangram_com