#سرنوشت_تلخ_پارت_118

من و مهدیس و آوا جیغ بلندی کشیدیم.

بعد اینکه ماشین قشنگ چرخید روبه روی ماشین کیارش ایستاد.

به شکل وحشتناکی دود بلند شده بود.

ترمز دستی رو کشیدم، سرم‌و گذاشتم رو فرمون.

قطعا حال مهدیس وآوا هم بهتر از من نبود.

یکم که گذشت، سرم‌و اوردم بالا که با کیارش چشم تو چشم شدم.

داشت نگاهم می کرد.

بعد یک لبخندی زد که دلم هری ریخت، نمیدونم چرا.

نگاهم‌و ازش گرفتم و از ماشین پیاده شدم.

سامان و امین هم رسیدن.

همه پیاده شدن و برای من و کیارش دست زدن.

ستایش اومد جلو، رنگش مثل کچ دیوار شده بود.

سیاوش هم که عادی فقط داشت نگاه می کرد.

سامان گفت:

-ماشاءلله رها رانندگیت حرف نداره.

لبخندی زدم و چیزی،نگفتم.

یک دفعه دیدم ستایش هر لحظه داره رنگش سفید تر میشه.

یهو جلو دهنش‌و گرفت و دوید یک گوشه

و تا تونست اورد بالا.

سیاوش و کیارش با نگرانی رفتن کنارش.

رفتم از تو ماشین شیشه آبم‌و برداشتم و به طرفشون رفتم.

شیشه رو گرفتم طرف کیارش.

از دستم گرفت و مشتش‌و پر آب کرد و ریخت رو صورت ستایش.

حالش که بهتر شد سیاوش بطری رو از کیارش گرفت و دم دهن ستایش گذاشت.

ستایش هم یکم آب خورد.

کیارش-چت شد یهو؟

ستایش-نمیدونم.

همه برگشتیم تو ماشین ها و از هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم.

آوا-ستایش چش شد؟

-هیچی، حالش بهم خورد.



بعد اینکه مهدیس رو رسوندم، به طرف خونه حرکت کردم.



رسیدیم.

ماشین رو بردم تو پارکینگ.

اوا اومد در و باز کنه که قفل مرکزی رو زدم.

با تعجب نگاهم کرد.

رفتم جلو گونش‌و بوسیدم.

آوا با چشم های قلمبیده نگاهم کرد.

-هوم؟چیه؟دلم تنگ شده بود لپ های خواهر کوچولوم‌و ببوسم.

آوا دیوونه ای نثارم کرد و قفل رو باز کرد، پیاده شد.

از ماشین پیاده شدم و درش‌و قفل،کردم.

(کیارش)

فکر نمی کردم رها بتونه انقدر خوب رانندگی کنه..

نمیدونم چرا نگاه های رها رو دوست دا‌شتم.

وقتی با اون چشم های آبی خوشگلش بهم نگاه می کرد دلم زیر و رو می شد، دست خودم نبود که..


romangram.com | @romangram_com