#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_187
بعدم با قر قر گفت:جون مادرت پاشو
بازم تکون نخوردم.....داشتم منفجر میشدم از خنده....خیلی حال میکردم وقتی میچزوندمش....خو چیکار کنم دوست داشتم دیگه....به قول مهرداد:من ی روانیه به تمام معنام
باز دوباره صدای در اومد و به دنبالش صدای سیاوش:دیدی گفتم نمیتونی بیدارش کنی پری خانوم....این زلزله رو هیچکس به جز خودم نمیتونه بیدار کنه....
_پری:خوووو پس بیار بیدارش کن ی عالمه کار داریم به خدا این خواهر تو رگ بیخیالیش زیادی جریان داره
سیاوش خندید و اومد روی تخت نشست....یکم نوازشم کرد که پری گفت:وااای سیا طورو جدت ی روز دیگه ناز این خواهر دیونه ات رو بکش الان فقط بیدارش کن
سیاوش باز خندید.....
سرشو اورد جلو و کنار گوشم گفت:من که میدونم تو بیداری پیشی...پاشو تا این دختره از دست سکته نکرده...پاشو برو ی کادوی خوشگل بخر بعدم بیا حاضر شو برو مهمونی
بعدم لاله ی گوشمو بوسید و ازم فاصله گرفت
بلافاصله بعد از اینکه سیاوش ازم فاصله گرفت نشستم روی تخت....
سیاوش خندید و گفت:صبح بخیر پیشی ملوسه
اومدم جوابشو بدم که پری گفت:اییییی خواب به خواب بری ایشالله پیشی جون...پاشو ی عالمه کار داریم وقت کم میاریم هاااا
بی توجه به حرفش روی تخت نشسته بودم و داشتم چشمامو میمالیدم که یهو داد کشید:د پاشو دیگه
دستمو از روی چشمم برداشتم....داشتم اینطرف و اونطرفو نگا میکردن که دمپایی هامو پیدا کنم که یهووو اومد دستمو گرفت و کشون کشون بردم سمت دسشویی...پرتم کرد تو دسشویی و گفت:بجم اون صورت بی صاحابتو بشور وگرن میام با وایتکس میاوفتم به جونش
بعدم درو محکم بست
صدای خندیدن سیاوش رو میشنیدم.....خووب مگه تقصیر ماس ؟!!به ما چه که پری الکی حرص میخوره؟!
خبر نداشتم رفیقم اسید پاشه که الان مطلع شدم....خاک برسرم...
جلدی صورتمو شستمو پریدم بیرون....چیه خوب میترسیدم این دیونه اس یهو جدی جدیمیاد ی چی میریزه رو صورتمون که با 23 تا عمل زیبایی هم به حالت طبیعی برنگرده....رفتم سمت کمد لباسام تا ی چی پیدا کنم بپوشم..ی مانتوی سبز در اوردم یکم بهش نگا کردم و گفتم:نچ...بعدم گذاشتمش سر جاش
ی مانتوی صورتی در اوردم یکم نگاش کردم و دوباره گفتم:نه خوب نیس
همینجوری چن تا مانتو رو در اوردم و گذاشتم سر جاش که یهو پری اومد جلو و ی مانتوی قهوه ای تیره با ی شلوار پارچه ای کرم و ی شال کرم در اورد و داد دستم و گفت:برو بپوش خبرت
رفتم اونطرف تختم وایسادم و به پری و سیاوش که ذل زده بودن به من نگا کردم و گفتم: نمیخوایید برید بیرون تا من لباسمو عوض کنم؟!
پری رو به سیا گفت: سیاوش پاشو برو بیرون این لباس بپوش
سیاوش برای من چشکمی زد و بعد با خنده رفت بیرون
روبه پری گفتم: توام گمشو برو بیرون دیگه
_نمیشه...من برم تو لفتش میدی...بجنب عوض کن بریم
romangram.com | @romangraam