#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_167
_جمعه تولده باباشه...واسم کارت دعوت اورد...اجازه میدی برم؟!!
_عاره...چون دوست قدیمیته و بعد چند وقت دیدیش میزارم بری....البته اگه قول بدی شیطونی نکنی..بقیه هم میان؟!
_عاره...همه رو دعوت کرده
_خوبه دیگه ...پس حسابی خوش میگذرونید
خندید...سرشو اورد جلو و خیلی آروم کنار گوشم گفت:میدونستی عشقمی ،روحمی ، قلبمی، نفسمی؟!!!
همونجوری مثل خودش گفتم:شما میدونستی که همه ی زندگی منی؟!!!
خندید و گفت:نه نمیدونستم ولی الان فهمیدم
_هستی برو تا نیاومدم ی گاز محکم بگیرمت که اشکت در بیاد
_عع راستی گفتی گاز...سهم من کوو؟!!!
اومد به طرفم و ی دور دورم چرخید و بعد دست زد به بازوم و گفت:وااای سیا عاشقتم که وزنه نزدی که بتونم گازت بگیرم
تا بخوام بیام به خودم بجنبم دیدم بععلهههه....این وروجک کار
خودشو کرده
به بازوم نگا کردم......هه...جای دندوناش روی دستم مونده بود
_بیا ببین چیکار کردی...زدی داداشتو چلاق کردی...الان کسی ببینه فک میکنه داینوسور گازم گرفته
از اتاق رفته بود بیرون واسه همین سرشو از لای در اورد تو و گفت: خوب کردم خوب کردم....داداش خودمه مال خودمه عشق خودمه.... سهمه خودمه به تو چه
بعدم اجازه ی جواب دادن بهم نداد و سریع در رو بست
خندیدم و تو دلم گفتم:مهرداد اینا خوب اسمی واست گذاشتن
زلزله
لباسامو عوض کردم و ی کت تک قهوه ای با ی پیرهن قهوه ای سوخته زیرش و ی شلوار مشکی پوشیدم و بدون خوردن صبحانه از خونه زدم بیرون
داشتم نقشه های ساختمونای جدید رو میدیدم که منشی تماس گرفته و گفت:ببخشید آقای تهرانی، آقای مهندس شریفی و دخترشون اومدن
_دخترشون؟!!!
_بله
_بسیار خب...بگید بیان داخل
چند لحظه بعد صدای در اومد
romangram.com | @romangraam