#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_165
_اشکان:خیلی علاقه داری خودت برو
دست به سینه وایسادم و با اخم گفتم:نه خیرم نه...قبول نیست من خر اشی میخوام....ینی اشی خر میخوام..هیچکس دیگه هم پذیرفته نیست..فقط خری که اسمش اشکان باشه
بین جر و بحثای ما بود که سر و کله بایبد هم پیدا شد...کمی به ما نگا کرد و بعد رو به اشکان گفت:مرض داری شرطی که نمیتونی عملی کنی میبندی؟!
_اشکان:بااو به من چه تو نباید بیدار میشدی الانم خودت خر شو
باربد چنان چشم قره ای به اشکان رفت که به جای اون من ترسیدم بعدم رو به من گفت:حالا نمیشه ایندفعه رو بیخیالش بشی؟!
_هستی:نچ...نمیشه
_اشکان:عجب شکری خوردما
_مهرداد:گوه مناسب تره به نظرم..عجب گوهی خوردم بیشتر به حالت میاد
_اشکان:حالا همون...من به صورت ادبی گفتم خیر سرم...
_هستی:اشکان یا خم میشی یا..
اشکان سریع دستاشو اورد بالا و گفت:باشه..باشه خل نشو...
بعدم اومد جلو تر و ی آه کشید و بعدش ی نگاه بهم کرد که دلم براش سوخت...آخییییی...گناه داشت...
از خورد کردن غرور دیگران متنفر بودم...دوست داشتم اعتراف کنن که در مقابلم کم اوردن اما خورد کردن غرورشون نه...به هیچ وجه...چون دوست نداشتم کسی هم با خودم اینکارو بکن...البته من به هیچ بنی بشری این اجازه رو نمیدادم ولی خوووب در کل..
داشت خم میشد که بازوشو گرفتن و گفتم:پاشو روانی...فک کردی من سوارت میشم...نه خیر تو کمربند ایمنی نداری خطر داره
هممون خندیدیم و چشمای اشکان هم برق زد
( سیاوش )
با صدای زنگ ساعت لای جشمامو باز کردم و به ساعت روی میز عسلی کنار تختم که داشت میکوبید تو سر خودش که من گور به گوری رو بیدار کنه نگاه کردم....اوووف...ساعت 9 بود...من هنوزم خوابم میاد...
چشمو بستم ولی همین که اومد گرم بشه باز این ساعت لعنتی زنگ خورد...بالشمو پرت کردم به طرف ساعت ولی بهش نخورد بعدم با صدای تقریبا بلند گفتم:اییی درد،اییی مرض،اییی هناق،مردشور ساعتو،زندگی و شرکت و ساختمون و مهندسا و هرچیزی که منو از خواب ناز بیدار کنه رو باهم ببرن.....
داشتم با خودم قر میزدم که ی صدای شوخ و شنگی گفت:حتی من؟!!
برگشتم و نگاش کردم...خواهری جونم بود...ی تاپ سفید و آبی با ی دامن کوتاه آبی پوشیده بود و موهاشم بالای سرش بسته بود....به روش لبخند پاشیدم و گفتم:اییییی جونم....شما اگه بیدارم کنی که تا اخر هفته اصلا نمیخوابم....
خندید و گفت:تو این زبون و نداشتی چیکار میکردی؟!
_اوه اوه نگو که کار بیخ پیدا میکرد
انگشت اشاره اش اورد بالا و به نشونه ی تهدید تکون داد و گفت:اوی اوی اوی اوی اوی...حواست باشه واسه کس دیگه ای زبون نریزیا...همینجوری دارن از دستت درم میارن وااای به حال اینکه زبونم براشون بریزی
خندیدم و گفتم:نه عزیزم...خیالت راحت من فقط واسه آبجیم اینجوریم...واسه بقیه کلا ی ادم دیگه ام
romangram.com | @romangraam