#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_162
_آرمان:واااای....اون که اصلا حرفشو نزن...بولدوزر هم بیاری اون حالا حالاها بیدار بشو نیست...
_هستی:میخوایید من بیدارش کنم؟!
_اشکان:عمرا اگه بتونی
_هستی:و اگه تونستم؟؟!
_اشکان:نمیتونی
_هستی:حالا تو فرض کن تونستم
_اشکان:چه میدونم هرکاری بگی
هستی:اوکی اگه تونستم باید بزاری سوارت بشم بعدم کل ویلا رو دور بزنی
یهووو همه باهم گفتن:چی؟!!
_هستی:وااا چتونه...مگه نمیگید اون بیدار بشو نیست....پس واسه چی کپ میکنید؟!
_اشکان:عاقا قبوله.....باربد بیدار نمیشه...اگه هم بیدار بشه اینو زنده نمیزاره که بخواد سوار من بشه
بعدم دست منو گرفت و برد سمت اتاق خواب....
وایساده بودم بالا سر باربد و داشتم فک میکردم که چیکار کنم و چجوری بیدارش کنم که یهو چشمم به جعبه ی دستمال کاغذی افتاد...
ایوووول خودشه.....
رفتم ی دستمال کاغذی برداشتم و سرشو لوله کردم و رفتم به طرف باربد....دستمالو نزدیک دماغش کردم و سریع دستمو کشیدم عقب....
فقط سرشو تکون داد......
ی بار دیکه دستمالو نزدیک کردم
دستشو اورد بالا و بدون اینکه چشماشو باز کنه دستمو پس زد...
ی بار دیگه تکرار کردم...
دستمو پس زد سرشو یکم جا به جا کرد و اروم گفت:نکن
هم خنده ام گرفته بود هم لجم در اومده بود ایندفعه دستمالو کامل کردم تو دماغش که باعث شد بپره و سیخ بشینه سرجاش
به محض اینکه نشست هممون ترکیدیم از خنده...
اشکان زد تو پیشونیش و گفت:ایی باربد دهنتوووو... الاغ خصوصیه خانوم هم کردیمون
با این حرفش دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و بلند بلند خندیدم
romangram.com | @romangraam