#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_161
لبخند زد و گفت: خواهش میکنم
دیگه بیشتر از این منتظر نشدم و سریع به سمت ساختمان ویلا رفتم و آرمان رو توی باغ تنها گذاشتم
( هستی )
صبح با صدای هیوا از خواب بیدار شدم:هستی پاشو لنگ ظهر شده....چقدر تو میخوابی عاخه؟!!
_هستی:هیوا تورو سرجدت ولم کن بزار بکپم خسته اممم
پتو رو از روم کشید کنار و گفت: پاشو جون هیوا همه بیدار شدن و منتظر جناب عالین
لای چشمامو باز کردم و گفتم: واسه چی منتظر من؟!!
صدای مهسا رو شنیدم: واسه اینکه تشریف گوهتونو بیارید پایین صبحونه کوفت بفرمایید.....د پاشو دیگه روده کوچیکه بزرگه رو خورد
با غر غر از تو رخت خواب گرم و نرم بیرون اومدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم که مهسا باز داد کشید: نری اون تو فردا بیای هاااا....صبحونه پایینه اونجا نیست
دمپاییمو از پام در اوردم و به سمتش پرت کردم و اونم چون تو درگاه در وایساده بود سریع درو بست تا دمپایی بهش نخوره بعدم درو باز کرد و واسه من شکلک در اورد ..اومدم بدوم بگیرش که پا گذاشت به فرار.....
توی آیینه ی نگا به تودم انداختم....یا علی؟!!!!این من بودم یا اژدهای دوسر؟!!!چرا این ریختی شدم؟!!!
زیر چشمام ی عالمه پف کرده بود و ریملمم که دیشب فراموش کردم پاک کنم ریخته بود تو صورتم و سیاه شده بود.... موهامم حسابی در هم و برهم بود...
سریع موهای بلندمو شونه کردم و همه اش رو به سمت چپ بافتم و روی شونه ام رها کردم...بعدم صورتمو شستم و ی آرایش مختصر کردم....لباسمم عوض کردم و ی ست ورزشی طوسی صورتی اسپرت پوشیدم و رفتم پایین....
مثل همیشه پر انرژی از پله ها رفتم پایین پیش بچه ها وداد کشیدم: سسسلام صبح بخیر
_مهرداد: علیک سلام...صبح شماهم بخیر
_اشکان: صبح بخیر خانوم خرسه
دستامو زدم به کمرم و گفتم: خودت خرسی
اومد رو به روم وایساد و گفت: من خرسم یا تو که تا لنگ ظهر خوابی..
_هستی: خودت...
_اشکان: عع عع عع...بجه پررو...اینهمه آدم الاف شما دوتا شدن که بیایید هاااا
به خودم اشاره کردم و گفتم: دوبینی پیدا کردی فک کنم من ی دونم اشی خان
_اشکان:ن خیر دو بینی پیدا نکردم...اقا باربد هم هنوز خوابه خوب باهم مکملید
رفتم نشستم پشت میز و ی قلوپ از آب پرتقالمو خوردم و گفتم:مبخواستی توام بخوابی...به من چه؟!!!
_شایان:حالا اینارو ول کن...کی میتونه باربد و بیدار کنه
romangram.com | @romangraam