#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_877

شورانگیز هم هیچ وقت اینگونه محدودیت ها را از نزدیک ندیده بود و

همین مردانگی و غیرتش بودم . قضیه

برایش عجیب بود ... اما من عاشقِ

" در و تخته " برای من و او خیلی خوب صدق می کرد

. ی

سلیقه و نظر کرد

ِس عروس و نحوه ی آریش هم اعمالِ

عطا در انتخاب لبا

و من همه را عاشقانه پذیرفتم ... شیرین ترین خاطراِت عمرم ... من این

. مرد را با همه ی زورگویی های عاشقانه اش از ته دل دوست داشتم

وقتی در آینه ی قدی آرایشگاه به خودم نگاه کردم از آن همه تغییر و

زیبایی دهانم باز ماند . آرایشگر لبخند زد : مبارکت باشه ... خیلی زیبا

! شدی ! مثه ماه می مونی

ِر او را هم بدانم

. دل تو دلم نبود عطا برسد و نظ

وقتی رسید دست و پایم را گم کردم . بدنم سرد شد و به لرزیدن افتادم .

ورزیده اش بود

ِر خوش دوخت که برازنده ی تنِ


romangram.com | @romangram_com