#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_875

. کاش همه ی نا امیدها برسند

. عروسی من و عطا هم در یکی از بهترین سالن های شهر برپا شد

شورانگیز و سروش و عمه ای که تازه رسیده بود، مادر سروش . که عجیب

ِر این

مهرش به دلم و مهرم به دلش افتاده بود برای برپایی هرچه با شکوهت

جشن نظر می دادند و هر کار از دستشان بر می آمد با رغبت انجام می

. دادند

روزی که قرار بود برای جشن سالن انتخاب کنیم سروش هم که حاضر بود

. گفت : به نظرم مختلط بگیریم خیلی بهتره

اخم های عطا بدجور در هم گره خورد : دسِت شما درد نکنه سروش خان !

ما سیب زمینی هستیم و بی رگ دیگه ؟

! سروش متجب شد : چرا ؟ من که حرف بدی نزدم

عطا از موضعش کوتاه نیامد : دیگه چی بدتر از این که پیشنهاد می دی

ِط

عشقمو بفرستم آرایشگاه و لباس عروس تنش کنم اونوقت بیارمش وس

منه .. نگاش کنید و

هم جنسا و هم حسای خودم و جار بزنم که این زنِ

! لذت ببرید


romangram.com | @romangram_com