#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_517

نفهمیدم کی خوابم برده بود که برای ناهار بیدارم کردند ... مادر به اتاق

آمد : ریحانه جان ؟ نمی خوای بیدار شی مادر ؟

. تنم خسته بود اما سرگیجه و آن حالت های بدی که داشتم رفع شده بود

سلام کردم و او پرسید : راحت خوابیدی ؟

آره خیلی خوب بود ... اگه نخوابیده بودم الان حال خودمو نمی فهمیدم —

.

... خدا رو شکر که خوبی ... بیا بریم بیرون که وقته ناهاره —

. چشم الان میام -—

او که رفت آبی به صورتم زدم و شالم را مرتب کردم . با همان چند ساعت

استراحت چهره ام با همه ی غمی که داشت تازه و با طراوت شده بود .

گونه هایم رنگ گرفته بو و چشم هایم می درخشید . با احساس رضایت

از چهره و ظاهرم به سالن رفتم ... صدای گفتگوی حاج محمد تقی و عزت

به راحتی شنیده می شد . باورودم به سالن همه ی نگاه ها به من جلب شد

.سلامم را پاسخ دادند و حاج محمد تقی با خوشرویی خوش آمد گفت .

الهام هنو نیامده بود . در کنار مادر نشستم . عمه هم آمد : گفتم میز رو

. بچینند

کنارم نشست سلامم را پاسخ داد : خوب خوابیدی مادر ؟

. بله ... ممنون ... خیلی خسته بودم -—


romangram.com | @romangram_com