#سهم_من_از_با_تو_بودن_پارت_501
تونم یه کمکی هم به تو بکنم که واقعا "
! نشسته
عجیب او
.... ذهنم شروع به پردازش کرد ؛ پردازِش حرفهایِ
ــ ریحانه ؟؟
.... نمی توانستم حرف بزنم ... باید خوشحال می شدم یا
... ــ ببخش اگه ناراحتت کردم فقط می خواستم
. ــ فرصت بده فکر کنم
تنها کلامی بود که بر زبانم آمد . نفسش را آزاد کرد : خوبه ... من سه روِز
. دیگه تماس می گیرم
تماس را که قطع کرد نگاِه خیره ام به گوشی ثابت ماند ... می توانستم
عطا را نجات بدهم ؟؟ عرفان راست می گفت ؟ می توانستم اعتماد کنم ؟
چشمای تو نمی خنده
می ترسم از آینده
می ترسم من از این حرفا
عشق من و تو می دونم به یه مو بنده
می دونم داره دیر میشه
اون بیرون پره بارونه
romangram.com | @romangram_com