#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_214

یه لحظه خشک شدم ، خنده از رو لبم رفت . حس بدی که اون لحظه داشتم حس فرو ریختن بود . داشت به من می گفت مواظب باشم تا مادرش چیزی به معشوقه اش نگه .

چه قدر آدم می تونه پرو باشه ، اون روز اونقدر زنم ، زنم کرد کم مونده بود قالب تهی کنم الان مرتیکه ی بی شعور چی میگه

- میگی مواظب باشم تا مادرت حرفی نزنه تا معشوقتون ناراحت بشه

- روژان درست حرف بزن

- غلط گفتم ، معشوقه ات نیست

صدای عصبیش پیچید تو گوشی

- حد خودتو فراموش نکن روژان

- جدی ، حد من کجاست ؟

مامان چه دلش خوش بود تا بتونه یه رابطه ای رو بین ما ایجاد کنه ، کیاوش بهار و دوست داشت و پر واضح بود که مامان داره تلاش بیهوده می کنه . چطور توقع داشت به مردی که زن دیگه ای رو دوست داره یه فرصت بدم . نه نمی تونستم

از این ناراحت بودم که همه می گفتن زن و مرد با هم برابر اند . ولی چه قدر این دورغ مضحک به نظر می یومد . مگه خدا نگفته بود زن و مرد با هم برابر اند ولی چرا فرق بود بین زن و مرد ، یه فرق از زمین تا آسمون .

کیاوش حق داشت معشوقه اشو بیاره تو خونه ای که به اصطلاح خودش زنش اونجا زندگی میکرد بدون هیچ ترس و ابایی ولی من باید می ترسیدم که ناخواسته و اشتباها یه مرد از منی که اسم شوهر تو شناسنامه ام داشتم خواستگاری کرده بود .

زنم ، زنم ... مگه زنش نبودم پس چرا منو نادیده میگرفت ، حق این کار و داشت چون دیگران این اجازه رو داده بودنند یا حتی خودم ولی تموم شد . حق من این نیست که زندگی منو به بازی بگیره و خودش بره پی خوشگذرونی هاش .

غیرت بی جاش ، تعصبات خرکی اش ، حالا این حرف هاش اونقدر اذیتم میکرد که می خواستم هر چی از دهنم در بیاد بارش کنم . لیاقتش همون بهار بود که وقتی اومد تو خونه روسری از سرش افتاده بود . پس چرا به اون گیر نمی داد ، مگه دوسش نداشت . ولی من بدبخت چپ برم ، میگه چرا چپ رفتی ، راست برم ، میگه چرا راست رفتی .

از اون روزی هم که فهمیده بود خواستگار ی کرد کسی ازم ، تقریبا تو هر کاری که می خواست دخالت می کرد ولی بازم جای شکرش باقی بود سر و کله اش تو بیمارستان پیدا نمی شد .

- روژان ، بسه امروز اصلا حوصله بحث کردن با تو یکی رو ندارم


romangram.com | @romangram_com