#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_212
- فکر می کنم کیاوش یه چیزایی گفته باشه
- درسته عزیزم ، ولی خیلی دوست دارم از خودت بشنوم
لبخند میزنه و شروع میکنه یکم از خودش گفتن ، تحصیلکرده بود کارشناسی حسابداری ، یه خواهر داشت و پدر و مادرش تو یه ویلا تو شمال زندگی میکردن
- کیاوش قبلا یه چیزایی برام گفته بود البته قبل از اینکه روژان بشه عروسم
همون موقع صدای تلفن زنگ میخوره ، چه بد موقع . یه نگاهی به همه میکنم میکنم و با ببخشیدی میرم سمت تلفن و گوشی رو برمیدارم میرم سمت راهرو تا مانع حرف زدن اونا نشم . شاید با نبود من راحت تر بتون حرف بزنن .
مامان میخواست با این ملاقات و حرف هایی که قرار بود به بهار بزنه ، حضور بهار و تو زندگی کیاوش کمرنگ کنه و از من کمک خواسته بود . با حرف هاش و مهربونیهاش نمی تونستم بهش نه بگم .
من خودم شخصا دوست نداشتم با بهار دوباره روبرو بشم ولی به خاطر مامان که ازم خواهش کرده بود قبول کردم ولی این قبول کردن باعث نمی شد که بخوام با کیاوش باشم . مامان می خواست با این کار به بهار بفهمونه که مثلا من خانم این خونم و عروس اونا .
- بله
- الو سلام
کیاوش بود
- سلام
- روژان ، گوشی رو میدی به مامان لطفا
- دستشون بنده
مکث میکنه . مردد بود تو گفتن و نگفتن ولی بلاخره گفت
- بهار اومده ؟
romangram.com | @romangram_com