#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_205
- بشه ، جرات داره یه کلمه حرف بزنه . تو غصه نخور من خودم با کیاوش حرف میزنم
- یه وقت یه چیزی نگه
- نمی گه قوربونت برم ، تو به حرف هایی که زدم خوب فکر کن ، به خاطر خودت ، آینده ، کیاوش یه فرصت به خودتون بده .
سرمو تکون میدم ، لبخند دوباره میشینه رو لباش . پیشونیمو می بوسه و از رو تخت بلند میشه و میره بیرون و من با تنهایی و افکارم تنها میزاره .
سرمو چرا تکون دادم آخه ، می خوام یه فرصت بدم ، میخواستم به کیاوشی که تو همین مدت کم خودشو خیلی خوب به من نشون داه بود فرصت بدم . مگه می تونم کار دیگه ای بکنم . ولی نه ، اونی که پا جلو میزاره من نیستم . کیاوش مرد سوار بر اسب سفید من نبود . کیاوش فقط یه مرد بود که با اومدنش تو زندگیم ، زندگیمو خراب کرده بود .
رادمان ، چی بگم ، نفرینش کنم . برادر خودمو . نمی تونم ، من مثل اونا بی تفاوت نیستم . درست زبونم میگه نباشن ولی دلم نمی یاد اذیت بشن .
مگه همونا نبودن که باعث آزار من شدن ، پس چرا الان تو اتاقم ، زانوی غم بغل کردم و دارم گریه میکنم به خاطر دوری از خانوادم . خانواده ای که منو رها کردن .
اگه خانواده ای داشتم الان می تونستم قوی تر باشم، ولی خانواده ای ندارم و همین یکی از زخم هایی بود که گوشه ی دلم داشت خاک می خورد .
پرده ی اتاق و میکشم ، دوست دارم تو تاریک ی باشم درست همونجوری که الان زندگیم تو تاریکی بود .
خودمو پرت می کنم رو تخت و به حرف های مادر کیاوش فکر میکنم . حرف هایی میزد که مادر خودم هیچ وقت بهم نگفته بود و چه مهربانانه از مادرم یاد می کرد . شاید الان مامان به فکر من باشه ، ولی خوب کاری نمی تونن بکنن . خودمو و دلمو خوش میکنم به اینکه شاید به فکرم هستن ولی نمی تونن کاری انجام بدن .
این زندگی ، زندگی من بود ، راست می گفت ولی من باید چی کار میکردم تو این زندگی . یهو پرت شدم وسط یه زندگی که الان مال من بود . من هیچ چی تو این زندگی رو مال خودم نمی دونستم ولی الان مادر کیاوش داشت می گفت که این زندگی ، زندگی منه . خونه من ، شوهر من ، زندگی من . یه جورایی مسخره به نظر می یومد . واسه منی که هیچ شناختی از هیچ چی تو این زندگی نداشتم یه جوری بود .
شاید اگه از قبل با کسی آشنا می شدم ، و بهش علاقه داشتم . یه زندگی با عشق و داشتم ، همه چیز فرق میکرد
ولی الان من فقط از کیاوش اعصاب نداشته اشو دیدم و فریاد هایی که میکشه . دیگه چی دیده بودم ازش که مامان اون حرف ها رو میزد . مهربونی ، عشق و علاقه ... هیچی ندیده بودم .
احساسات من ناب بود ، مردی تو زندگیم نبود که الان مقایسه کنم کیاوش با اون . ولی مرد رویاهای من با مردایی که تو زندگیم بودن فرق داشت ، مثل پدرم نبود ، مثل برادرام نبود . مردی می خوام که کمبود های زندگیم و جبران کنه ، با محبت هاش ، محبت هایی که این چند ساله ازم دریغ شده بود و جبران کنه .
چطوری بهش فرصت بدم در صورتی که حتی یه قدم سمت من برنداشته جز وقت هایی که می خواد دادو بیداد راه بندازه .
romangram.com | @romangram_com