#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_178

بدون اینکه بزار حرفی بزنم تماس قطع میشه . مرتیکه ی بی ملاحضه . اصلا نگفت کی می یام . اداشو در می یارم : شب می یام دنبالت .

گوشی رو میزارم و میرم و ادامه فیلم و می بینم ولی ذهنم درگیر حرف هایی که قراره زده بشه .

کیاوش





صبحی اول یه سر رفتم شرکت رهام از دستم شکاره ، شکار بود . تا ظهر تو شرکت می موندم و واسه نهار با بهار قرار گذاشتم . یه چیزایی براش گفتم ولی خوب اصل ماجرا رو نه . گفتم که مامان اومده و احتمالا تا وقتی اینجاست می خواد ببینتش . عصری به خونه زنگ زدم به خونه که روژان جواب داد .

باید باهاش حرف میزدم ، حالا که مامان خونه بود نمی تونستم راحت باهاش حرف بزنم ، شب باید یه مسائلی رو روشن کنم .

این زندگی ، زندگی من بود ، اون خونه ، خونه من بود . کاری ندارم چه طوری و به چه دلیلی ولی الان روژان رسما زن من بود . من اجازه نمیدم هر کاری دلش می خواد بکنه و من بی خبر باشم .

هر کاری میکنه باید من در جریان باشم . این اجازه رو نمیدم که هر کاری دوست داره انجام بده .

ساعت نه و نیم بود که رسیدم دمه مجتمع . ماشین و بیرون پارک کردم و رفتم بالا کلید می ندازم و در باز میکنم و با صدای بلندی سلام میدم .

- اومدی کیاوش جان

- سلام دایه ، خوبید ؟

- خدا روشکر بیا تو

- سلام مامان

- سلام پسرم ، خسته نباشی


romangram.com | @romangram_com