#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_152

اخم میکرد ، همیشه طلبکار بود و مثل یه موجود اضافی بهم نگاه میکرد هر چند که من تو زندگی اون اضافی بودم و خوم هم اینو قبول داشتم . خشن بود و نمی تونست خودشو کنترل کنه ، اینو امروز صبح فهمیده بودم . کیاوش اون کسی نبود که بخوام مال من باشه ، مرد من باشه .

هوا تاریک شده بد ولی هنوز خبری از دایه نیست ، نگران بودم که نکنه براش اتفاقی افتاده یا خدای نکرده تصادف کرده باشه . شماره ای ازش نداشتم که بهش زنگ بزنم . هر دقیقه استرسم بیشتر می شد .

ساعت 10 بود که دیگه از اومدن دایه نا امید شدم . ترسم یادم رفته بود و الان فقط نگران اون بودم . چاره ای نداشتم جز اینکه به کیاوش زنگ بزنم . به همون شماره ای که عصری تماس گرفته بود زنگ زدم . دعوا کرده بودیم ولی اونقدر منطقی بودم که دایه رو ارجح تر بدونم از دعوای بین خودمون . نمی تونستم به غیر از کیاوش باید به کی زنگ بزنم . زنگ زدم چند باری زنگ خورد و تماس برقرار شد .

صدای زنی از اون ور خط اومد

- بله

نمی دونستم حرف بزنم یا نه . شاید پیش دوست دخترش باشه ولی خوب دایه رو چی کار کنم . زن دوباره الو میگه و من تصمیم می گیرم که حرف بزنم . دایه مهم تر از دوست دختر آقا بود .

- سلام

اون زن پشت خط هم انگاری تعجب کرده بود که جواب سلامو اینجوری داد

- سلام بفرمایید

- ببخشید آقا کیاوش هستن

- شما...؟

می ترسم خودمو معرفی کنم. خدا کنه دوباره واسه من شر نشه . دلمو میزنم به دریا و میگم

- روژان

- خوبی دخترم ؟

دخترم ... کی بود پشت خط یعنی ؟


romangram.com | @romangram_com