#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_150
بایدم میکرد مگه من چی کار کرده بودم که لایق اون سیلی ها بودم ولی بازم باورش سخت بود که کیاوش از من ، یه خون بس عذرخواهی کرده باشه .
همیشه ما زن ها باید کوتاه بیایم . یادمه وقتی یه مرد تو خانواده اشتباه میکرد در نهایت همه ی تقصیر ها گردن زن می یوفتاد . خودشونو توجیح می کردنند ، زیر بار حرف درست نمی رفتن و فقط حرف غلط خودشونو تکرار میکردنند .
گوشی رو میزارم و میرم یه آبی به صورتم بزنم .
گونه ی سمت چپم نزدیک چشم کبود شده و زخم لبم خیلی به چشم می یومد . دستمو آهسته رو زخمم می کشم .
هنوز از حرکت صبح که یدفعه اومده بود تو اتاق شوکه بودم . ترسیده بودم .دوباره همه چیز بهم ریخته بود . انگار قرار بود من هر وقت یکم زندگیم تو روال افتاد و یکم آروم بود همه چی خراب بشه . بچه که بودم وقتی مریض می شدم تو خواب و بیداری ، احساس میکردم از یه بلندی دارم می یوفتم پایین ولی الان تو بیداری از بلندی می افتم .
خدا ازشون نگذره ، از همه ی اونایی که با من و زندگیم و آیندم بازی کردنند .
رفتار اونا باعث شده الان کیاوش به خودش اجازه میده رو من دست بلند میکنه . این اجازه رو اونا بهش داده بودنند با قربانی کردن من زیر پای پسرشون .
رادمان ، برادری که اصلا تو این چند ماه نگفت چی شدم ، هر چند هیچ کدومشون دیگه برام مهم نبودنند ، هیچ کدوم .
یه جایی تو زندگیم خالی بود که هیچ جور پر نمی شد . درسته دوستام بودنند ولی الان واقعا به یه خانواده احتیاج داشتم تا پشتم باشن تا ازم حمایت کنن . کسایی که بتونم بهشون تکیه کنم ولی هیچ کس نبود ....
داشتم به حر ف هایی که دکتر یوسفی هفته ی پیش گفته بود فکر میکردم . میدید یا خودشو میزد به ندیدن . نمی دید حلقه ای که تو دستم بود و رو دلم سنگینی میکرد . نمی دید دوری میکنم از هر مرد ولی با این حال باز هم به خودش اجازه داده بود که قدم پیش بزاره و بهم پیشنهاد بده .
شوهر داشتم و مثل دخترای مجرد بودم ولی خوب من حلقه دستم کرده بودم ، اسم کسی به نام شوهر تو شناسنامه ام بود . من متفاوت بودم و اینو نمی تونستم کتمان کنم .
وقتی جلوی بچه ها خواست چند دقیقه ای با هم حرف بزنیم تعجب کردم تا الان سابقه نداشت جز مسائل بیمار ها با هم حرف دیگه ای بزنیم ولی الان داشت به محوطه بیمارستان اشاره میکرد ، یعنی نمی شد جلوی بچه ها بگه ..؟
نمی تونستم چیزی بگم ، محترمانه چند دقیقه ای وقتمو میخواست ، با ترس از دیده شدن قبول کردم .
تو محوطه پشتی بیمارستان قدم میزدیم و اون حرف میزد و من سرم پایین بود و داشت رو زمین و نگاه میکردم و به حرف هاش گوش میکردم .
میگفت میدونه که ازدواج نکردم و الکی حلقه میندازم دستم . بهم پیشنهاد داده بود تا با هم بیشتر آشنا بشیم و بعد از مدت کوتاهی بیاد خواستگاریم . ترسم بیشتر شده بود و با نترس داشتم اطراف و نگاه میکردم تا کسی نبینه من و با یه مرد غریبه که مطمعنا کارم تمومه . گفتم که ازدواج کردم ولی زیر بار نمی رفت . من ازدواج کرده بودم ، عقد کرده بودم با یه مردی که الان اسم شوهر رو یدک می کشید ولی باور نمی کرد و من مونده بودم تا چه جوری توجیحش کنم . گفت که فکر کنم و رفت . و من تو محوطه رفتنشو تماشا کردم و واقعا نمی دونستم که شوهر دارم یا نه .
romangram.com | @romangram_com