#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_149
با آمدنش
زندگیم را به ویرانه ای سوت و کور تبدیل کرده بود ....
اونم یکی لنگه ی همه ی مردایی که تو زندگیم دیده بودم و یکی مثل برادرام ، مثل عموزاده هام که فقط از مرد بودن حرف زدن بلد بود و در نهایت هنرشونم کتک زدن بلد بودن .
از دست دایه دلخور بودم . اصلا چه وقت زیارت رفت بودن امروز آخه . اگه نرفته بود که من با اون غول بی شاخ و دم آشنا روبرو نمی شدم .
تلفن زنگ میخوره و قصد قطع کردنم نداره . نمی خوام بلند بشم ولی امکان داره دایه باشه . میرم تو پذیرایی و تلفن و برمیدارم . شماره ای که افتاده بود آشنا نبود هرچند کسی که به این خونه زنگ میزنه قطعا با من کار نداره .
- بله
- روژان
صداش رو تونستم تشخص بدم ، کیاوش بود . ناراحت بودم دوست داشتم گوشی رو بزارم ولی این کار و نکردم
- بله
یه جوری بود ،
- معذرت میخوام ، کار احمقانه ای کردم
هنگ کرده بودم به معنای واقعی ، داشت عذرخواهی میکرد به خاطر رفتارش .
- به دایه بگو ممکنه شب برنگردم خونه
اون حرف میزد ولی من همه ی تمرکز و گذاشته بود تا جمله ی قبلیشو درک کنم .صدای بوق آزاد متوجهم کرد که گوشی رو قطع کرده .
به خاطر رفتارش عذرخواهی کرده بود . می تونستم از لحنش بفهمم که راحت نبود ولی عذرخواهی کرده بود . خودشو توجیح نکرده بود . سفسطه نکرده بود به خاطر اشتباهش عذرخواهی کرده بود .
romangram.com | @romangram_com