#رز_سیاه_پارت_202



_پاشو ببینم.





_اه اگه گذاشتین بخوابم.



_پاشو جم کن ببینم... باید جواب بدی.



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۲۲]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت205





سرجاش نیم خیز شد و گفت:



_بفرما؟



_منظورت از حرفی که به نوید زدی چی بود؟



_کدوم حرف؟



_حامد! خودتو به اون راه نزن ؛عروسیو میگم.



_خوب !



_خوب و کوفت هیچ میدونی دوروز به اخر هفته مونده؟



خندید و دوباره دراز کشید.



_یا مخت تاب برداشته یا کلا زده به سرت.



_نه اتفاقا برنامه ریزی شده حرف میزنم.





_اها ینی تو توی دوروز عروسی میگیری!



_اره اونم پر جمعیت!



_نه بابا میشه بگی چجوری؟



_میخوام مراسمو اینجا برگذار کنم.



تای ابروم بالا رفت... فکر بدی هم نبود.. متفاوت به همه عروسیا!



خندیدم.



_شوخی میکنی؟



_نه کاملا جدی دارم میگم!



_اینجا عروسی بگیریم؟



_اره مگه چیه تازه متفاوتم هست! خوشت نیومد؟





_نه برام جالب بود اما اخه...



_اخه نداره الان پاشو بریم یه چیزی بخور پس نیوفتی . بعدشم بریم سراغ اون خواهر دیونم.





_هانیه!



_اره خیر سرش تو کار مد و لباسه ،ژورنال هاشو نگاه کن لباستو انتخاب کن.



از گوشه چشم نگاش کردم. چهراش کاملا جدی بود.



هنوز گیج بودم . ینی میشد؟



رز سسسسیاااه🌠, [۲۹.۰۹.۱۷ ۰۲:۲۲]

[فوروارد از کانال صلیب عشق]

#پارت206





بعد از خوردن یه ناهار سبک اماده شدم و از راه مخفی وارد شهر شدیم.



دیگه خبری از اون حامد ساکت نبود.



میخندید و مدام حرف میزد. اما من انقدر شوکه بودم که فقط نگاش میکردم و جوابای کوتاه میدادم.



گاهی هم به یه لبخند کوتاه اکتفا میکردم.

ینی من باعث این همه تغییر حامد بودم؟



من تونستم لبخند روی لبش بیارم؟!



خدایا این لبخند تا کی ادامه داره ...هنوز هم اعماق دلم میترسیدم.



شنیده بودم ماه هیچ وقت پشت ابر نمیمونه.



میترسیدم ماه تاریک و نفرین شده من روزی اشکار بشه و گرمای زندگیمو ازم بگیره.





هانیه بند لباس رو از پشت محکم کرد و گفت:



_تمومه!



نگاهی به لباس بلند سفید تنم انداختم.



دنباله بلندی داشت و با دو بند باریک روی تنم وصل میشد.

از پایین تا به بالا ظریف و زیبا روش کار شده بود



تره ایی از موهامو پشت گوشم زدم و لبم رو به دندون گرفتم.



romangram.com | @romangram_com