#پرنسس_مرگ_پارت_214

:آره حق با اونه شما باید اونا رو اعدام کنید!

:درسته باید اعدام بشن!

و همه یک صدا با هم هماهنگ شدن:اعدام....اعدام .....اعدام......

مردمیانسال با دیدن اوضاع نابسامان مجلس چکش چوبی ای که روی میزش بود رو به صدا در آورد:تق..تق...تق

و بعد از اون با صدای بلند گفت:کافیه!نظم دادگاه رو بهم نریزید وگرنه مجبور به پرداخت غرامت می شید!لطفا سر جاهاتون بشینید!

باصدای مرد همهمه خوابید و همه سر جاهاشون نشستن.سکوت سنگینی سالن رو دربر گرفته بود.کسی جرات حرف زدن نداشت.بالاخره......خود ملکه سکوت رو شکست:

ملکه:آرام باشید مردمم!من کاری که به زیان شما باشد نمی کنم!قطعا مصلحتی در این فرمان هست .آسوده باشید و از این امر روی بر نگردانید!من چیزی می دانم که شما از آن آگاهی ندارید پس اندکی صبور باشید تا در زمان خود آن را بر شما آشکار سازم!

و بعد به من خیره شد و لبخند زد:

ملکه:اما پیش از آن بگذارید تا سخنان این فرشته زیبا را بشنویم و موضوع بر ما معین گردد!

دستشو به طرف جایگاه متحم سوق داد و اشاره کرد تا اونجا وایسم.

با تمام ناتوانی ای که در خودم حس می کردم از جام بلند شدم و در جایگاه ایستادم.شنل پوش هم از جاش بلند شد و پایین تر از من ایستاد.ملکه با یه لبخند خاص منو نگاه می کرد:

romangram.com | @romangram_com