#پرنسس_مرگ_پارت_199


از چندتا راهرو عبور کردیم که هرکدومشون به اندازه کافی حال منو بد کردن اما هرچی بود بالاخره به در آهنی زندان رسیدیم.در به فرمان نگهبان آروم آروم باز شد.کسی پشت در بود.شنل بلندی به رنگ قرمز پوشیده بود که صورتشو تا دهن می پوشوند.نگهبان رو به شنل پوش گفت:

نگهبان:تو قراره اونارو ببری؟

شنل پوش:آره.

نگهبان:پس اینا در اختیار تو، فقط مواظب باش فرار نکنن!

شنل پوش:حواسم هست.

نگهبان:پس ببرشون.

شنل پوش:باشه.

جلو اومد و یه دستبند مغناطیسی(آهنروبایی)به دست هر کدوممون بست.به هر کدوم از دستبند ها یه زنجیر محکم متصل بود .شنل پوش زنجیر ها رو در دست گرفت و ما رو دنبال خودش کشید.چون یه دفعه ای این کار رو کرد نزدیک بود هر سه مون نقش بر زمین شیم اما خیلی زود خودمونو کنترل کردیم و نذاشتیم این اتفاق بیوفته.شنل پوش دستشو از زیر شنلش بیرون کشید و سوت زد.در همون لحظه صدای یه نعره ی بلند شنیده شد و به دنبالش اژدهای قرمز رنگی در آسمان پدیدار شد.به طرف زمین شیرجه رفت و روی تپه ای که در همون نزدیکی بود فرود اومد.شنل پوش باز زنجیر هارو کشید و ما رو به سمت اون اژدها سوق داد.کنارش ایستاد و گفت:

شنل پوش:سوار شید.

اول سوفی سوار شد.بعدش موریا اما من همون طور ایستادم:


romangram.com | @romangram_com