#پرنسس_مرگ_پارت_198

من:الان!مگه صبح شده؟

سوفی:آره.می خواستم بیدارت کنم که خودت یه دفعه از خواب پریدی.

من:خوب؟

سوفی:باید صبر کنیم تا یه نفر رو دنبالمون بفرستن.

من:پس وقتش رسید.

سوفی:آره.امروز هممون آزاد می شیم.

من:درسته.آزاد می شیم!برای ابد!

صدای چرخش کلید درون قفل شنیده شد و به همراهش در باز و نگهبان داخل شد:

نگهبان:زود بیاید بیرون!وقتشه!

بلند شدمو ایستادم.دست سوفی رو تو دست راستم و دست موریا رو تو دست چپ گرفتم.نفس عمیق کشیدم و با نگهبان از در سلول گذشتم.

موجودات سلول های دیگه با یه لبخند کریه بهمون نگاه می کردن.از نگاه هاشون اصلا خوشم نمی اومد.در واقع از خودشون اصلا خوشم نمی اومد.قیافه هاشون مثل نون کپک زده بود.زشت و کثیف.

romangram.com | @romangram_com