#پرنسس_مرگ_پارت_196
اما هیچ کس جوابمو نداد.انگار فقط ناله های سوفی اونجا حضور داشتن و خودش یه جای دیگه بود.سرمو چرخوندم تا شاید بتونم پیداش کنم اما...هیچی! اینجا چه خبره؟سوفی کجاس؟این ناله های سوفیه که من می شنوم؟
احساس کردم دستی روی شونه هام نشست.نفسم برای چند ثانیه توی سینم حبس شد.انگار نمی تونستم بازدممو بیرون بدم.آروم آروم گردنمو چرخوندم تا عامل وحشتمو ببینم.با دیدنش نفسم برگشت.سوفی بود.دستمو رو دستش که رو شونم بود گذاشتمو گفتم:
من:وای سوفی کجا بودی؟می دونی چقدر ترسیدم!چرا داشتی گریه می کردی؟
سوفی:تو باید بمیری!
من:چی!؟
یه دفعه لبهاش تا گونه هاش باز شد و زبون بلندش ازش بیرون اومد:
سوفی:تو باید بمیری لیا این سرنوشت توئه!
با این حرف چند قدم ازش فاصله گرفتم اما اون گام برداشت و به طرفم خیز گرفت.توان انجام هیچ حرکتی رو نداشتم.ترسیده بودم.خیلی خیلی ترسیده بودم.با سرعتی باور نکردنی خودشو بهم رسوند و با دستاش مو هایی که تو صورتم بود رو کنار زد:
سوفی:لیای بیچاره!تو خیلی زود مردی!خیلی زود!
اینو گفت و به ناگهان سرشو با سرعت جلو آورد و دهن بزرگشو باز کرد.چشمامو بستم و...) یه دفعه از خواب پریدم.نفس هایی که می زدم گلومو می سوزوندن.انگار قدرت تکلممو از دست داده بودم.قدرت شنواییم هم همین طور چون صدای سوفی و موریا که با نگرانی حرف می زدن رو نمی شنیدم.احساس یه کر و لال واقعی رو داشتم.
کم کم صدا ها شنیده شدن و مطمئن شدم واقعا کر نشدم.به سوفی نگاه کردم.همون سوفی مهربون و دوست داشتنی همیشگی بود پس اون کی بود که من دیدم.یه بدل یا یه هیولا!خدای من!احساس می کنم دارم از سردرد می میرم.
romangram.com | @romangram_com