#پرنسس_مرگ_پارت_195


من:قبول نیست!تو گولم زدی!

سوفی:این دیگه مشکل خودته!حالا هم بخواب.فردا باید کارای بزرگی انجام بدیم.

من:باشه.پس من خوابیدم.

سوفی:اوکی!

چشمامو روی هم قرار دادم و سعی کردم بخوابم.هجوم افکار مانع ورود من به دنیا ی خواب می شد.با این که خیلی خسته بودم اما استرس فردا نمی گذاشت که حتی دو دقیقه آروم بگیرم.یعنی فردا چه اتفاقی می اوفتاد؟ما می تونستیم فرار کنیم یا این فقط واسمون یه آرزو می شد؟اگه نقشم نمی گرفت چه اتفاقی واسه منو دوستام می اوفتاد؟چی می شد؟یعنی ما رو اعدام می کردن؟یعنی این پایان کار پرنسس مرگ می شد؟

این سوالات مثل چرخ و فلک دور سرم در حال دوران بودن.احساس می کردم نمی تونم درست فکر کنم. یه حالت گنگ بهم دست داده بود.دلم یه خواب راحت می خواست.خوابی که حتی یه بار هم توی عمرم تجربش نکرده بودم.دوست داشتم زود تر به این خواستم برسم اما کی می تونه تو زندان به آرزوهاش برسه؟

کم کم احساس کردم پلکهام دارن سنگین می شن و آروم آروم منو به خوابی عمیق دعوت می کنن.انتظارم زیاد طول نکشید و خواب منو در آغوش پر مهر خودش گرفت.

فصل هشتم

( توی قبرستون بودم.صدای گریه می اومد.صدایی که خیلی برام آشنا بود!انگار صاحب صدا رو می شناختم!آره!این صدا....صدای سوفیه اما خودش کجاست؟!شروع کردم به صدا زدنش:

من:سوفی!سوفی کجایی!


romangram.com | @romangram_com