#پرنسس_مرگ_پارت_179


نگهبان اجازه فکر بیشتر رو بهم نداد و باز هلم داد ولی این بار کوتاه نیومدم و مچ دستشو پیچوندم.صورتش از درد جمع شد و حالت التماس گرفت.صورتمو کنار گوشش آوردم:

من:فقط یه بار دیگه! یه بار دیگه منو هل بدی خودم خونتو می کشم بیرون به خورد خانوادت

می دم !فهمیدی!

نگهبان:آ..آره!آره!فهمیدم!دستمو ول کن!

دستشو رها کردم و جلو انداختمش:

من:اگه می خوای منو زندانی کنی زود باش!آخه من اصلا صبور نیستم.

دندون قروچه ای کرد و راه افتاد.سوفی کنارم ایستاد و با هم هم قدم شدیم:

سوفی:اینم بهت گفته بودم که خیلی خشنی؟

من:نه.تا حالا بهم نگفته بودی.

سوفی:جدی؟!واقعا نگفتم؟


romangram.com | @romangram_com