#پرنسس_مرگ_پارت_178

من:اگه این طوریه اون مطمئنا ساکت نمی شینه!میاد دنبالم!

سوفی:من که مغزم به کل قاطی کرده!من می گم کلا همه چی رو به دوش آینده و سرنوشت بذاریم!باشه!هرچه پیش آید خوش آید!

موریا:حق با سوفیه بانو!ما نمی تونیم پیش بینی کنیم قراره چه اتفاقی بیوفته پس....بهتره یه جا بشینیم و بازی سرنوشت رو تماشا کنیم.این برای هممون بهتره!

من:نظر هر دو تون همینه؟

سوفی:منو موریا هر دو موافقیم.تو فقط به نقشه فرار فکر کن به رایان و بقیه هم کاری نداشته باش!

من:باشه سعی خودمو می کنم!

قفس طلایی ایستاد. انگار رسیده بودیم.نگهبان از مرکبش پایین اومد و در قفس رو باز کرد و ما رو با خشونت پایین کشید:

من:هی!چه خبرته!

نگهبان:همین که هست!

اینو گفت و به جلو هلم داد.دلم می خواست تو اون لحظه صورتشو خورد کنم اما با دیدن چیز روبه روم همه چی یادم رفت.دیوار های بلند.حفاظ های آهنی.دری پولادین و هزاران سرباز نگهبان که از زندان محافظت می کردن!اگه تو یه موقعیت دیگه بودم می گفتم محشره اما....الان فقط حکم یه محبسو برام داره نه بیشتر.اگه برگردم واسه خودم یکی مثلشو می سازم تا سوز به دلم نشه.

از در زندان گذشتیم و تعجب من باز هم بیشتر شد.اونا اینجا چیکار می کردن.چطوری دستگیر شده بودن.این غیر ممکن بود.هیچ کس نمی تونست موجودات هزار بعدی رو بگیره!اونا اونقدر تو ابعاد قایم می شن که کسی نمی تونه حتی ببینتشون حالا فرشته ها چطوری تونستن اونا رو بگیرن.آخه چطور؟!

romangram.com | @romangram_com