#پرنسس_مرگ_پارت_174
من:ایشششش! خوب میمیری آروم تر بری!
نگهبان پفی کرد و جوابمو نداد.منم دیدم تلاشم بیهودس سر جام نشستم.
سوفی:می دونستم آخرش گیر میوفتیم!حالا نقشت چیه؟
من:اینجا نمی شه بهت بگم.وقتی رفتیم به سلول خودمون همه چی رو واستون تعریف می کنم.
سوفی:من که از کارای تو سردر نمیارم.فقط هر کاری می کنی ما رو از شر این زندان خلاص کن!دلم نمی خواد باقی عمرمو تو یه جای تاریک و نمناک بگذرونم!
من:تمام تلاشمو می کنم البته به کمک شما دوتا هم نیاز دارم.اگه نقشم درست پیش بره هر سه مون در روز مقرر شده آزاد می شیم.
موریا:من که به شما ایمان دارم سرورم!می دونم که موفق می شید!
من:ممنون موریا!ممنون سوفی!از هر دو تون ممنونم!شما بهترین پشتوانه ی منید!
هر دو باهم:خواهش می کنم.
به هم دیگه نگاه کردن و بعدش خندیدن:
من:آفرین هماهنگی!شما ها باید خواهر می شدین اونم دوقلو!اون وقت خیلی باحال می شد!
romangram.com | @romangram_com