#پرنسس_مرگ_پارت_172

سوفی:درسته!اون انفجار زیاد نمی تونه سرگرم........

نتونست ادامه ی حرفشو بزنه چون در همون لحظه صدای یکی از نگهبانا شنیده شد:

نگهبان:آهای!شما کی هستید!

عالی شد!دیگه همینو کم داشتیم که خودش به سرمون نازل شد .تنها راه فرار دهانه غار بود که با کلی نگهبان بسته شده بود.هیچ راه خروج دیگه ای هم وجود نداشت.ما به معنای واقعی گیر افتاده بودیم.یک راه نجات مبارزه بود.مبارزه برای رهایی !برای عبور از مرز سربازان.سربازانی که مسلح به انواع سلاح دفاعی و جنگی بودن. این راه به نظر زیاد منطقی نمی اومد .به نظر پیروزی دور از انتظار می رسید.در واقع غیر ممکن بود.یاد حرف پدرم افتادم:لیا!گاهی باید برای پیروزی جنگید،گاهی باید عقب کشید و گاهی هم باید تسلیم شد!اما.....مهم اینه که تشخیص بدی کدومش لازمه!

درسته!حق با پدرمه اما...الان واقعا کدومش لازمه!جنگیدن یا تسلیم شدن!باید چیکار کنم؟اگه بخوام مبارزه کنم مطمئنا دوستامو از دست می دم هرچقدر که خودم قوی باشم یا موریا یه اژدها باشه!اونا بازم از ما قوی ترن!پس...گزینه درست....تسلیمه!باید بخوابم!بخوابم تا بتونم زمان مناسبش حمله کنم!یه حمله ی مرگ بار!یه حمله ی غافلگیرانه و شروعش می شه....زندان فرشته ها!البته اسمشو عملیات فرار از زندان بزارم بهتره!مثل تو فیلمای زمینی!

دستمو به علامت تسلیم بالا گرفتم که صدای داد سوفی بالا رفت:

سوفی:لیا داری چیکار می کنی!

من:بس کن سوفی!ما باید فکر اینجاشو می کردیم!الانم نمی تونیم از پسشون بربیام .

اینو گفتم و یه چشمک بهش زدم که منظورمو فهمید و لبخند زد.نگهبانا ما رو تا بیرون از غار همراهی و ما رو خارج کردن. در همون لحظه یه قفس طلایی بزرگ که به وسیله چهار ببر قرمز حرکت داده می شد جلومون متوقف شد.

درشو باز کردن و ما رو به زور به داخل قفس انداختن .قبلش کریستالا رو هم ازم گرفتن.درشو با یه ورد الکتریکی بستن تا نتونیم به قفل دست بزیم.اگه این کار رو می کردیم چیزی جز خاکستر ازمون باقی نمی موند.یکی از نگهبانا قسمت جلو ی قفس نشست و با شلاقش ببر ها رو وادار به حرکت کرد.قفس به راه افتاد و ما رو به جایی که احتمالا زندان بود برد.

مسیر ناهمواری زیادی داشت و قفس تکون های شدیدی می خورد که هر بار ما رو به هوا پرتاب می کرد.کمرم دیگه داشت درد می گرفت. سوفی و موریا هم بهتر از من نبودن.هر سه داشتیم تو اون قفس آسیاب می شدیم.

romangram.com | @romangram_com